بازتابِ نفسِ صبحدمان

به قولِ هادی،راه،مال رو (مال = حیوان اهلی) بود! خاکی بود،باران هم خورده بود.گِل درست و حسابی ای درست شده بود..چادرمان را به سختی جمع و جور می کردیم..قیدِ کفش های واکس خورده را هم زده بودیم.احتیاط هم می کردیم که با قدم های ما،گل به لباس های کسی ننشیند...زهره می گفت شبیه زامبی ها راه می رویم!خلاصه که،نهایت دقت را می کردیم که کمتر کثیف و آلوده شویم.

بابا گفت،چند جور می شود از این مسیر عبور کرد. یا خودمان را توی گِل بغلتانیم و آلوده ی آلوده شویم.یا مثل شماها راه برویم،تا حداقلِ آلودگی بهمان سرایت کند.که در این حالت،چون تمام تلاشمان را کردیم،کثیفی هایمان قابل قبول ترند...اما راهِ سومی هم هست...اینکه بیایید پا،جای پای من بگذارید.من این راه ها را خیلی خوب میشناسم..بارها رد شده ام از این مسیر و می دانم پا را کجا بگذارم.در این حالت،به سلامت رد می شوید...مثَلِ ما و دنیا هم،همین ست..یا باید توی آلودگی ها بی هیج مراعاتی غلت بزنیم و چنان آغشته ی آلودگی ها بشویم که جز با خلود در آتش،با هیچ چیزی پاک نشود...یا می شود مثل شماها،و به قول زهره،زامبی وار! بود،که بالاخره،آلوده می شویم و بعد حسابمان،ان شاءالله با رحمت خداست و نه عدلش...اما می شود،پا،جای پای بزرگانمان بگذاریم...آن هایی که این مسیر دنیا را خیلی خوب میشناسند و راهِ بسلامت گذشتن را هم،خوب بلدند..

هادی می گفت،عقل هیچ کداممان نرسید که پشت سر عمو حرکت کنیم..همه ی ما وقتی به خانه ی عمه رسیدیم، به کفش ها و پاچه های شلوار و پایین چادرهای کثیفمان و به کفش های بابا که خیلی تمیزتر از انتظار بود و به شلوارش که تمیز تمیز بود،نگاه می کردیم و به بی عقلیِ خودمان،می خندیدیم...


سال نو،بر همه ی دوستانم مبارک ان شاءالله. :) با آرزوی سالی پر از اطاعت و بندگی و ولایت پذیری.
۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۶