بازتابِ نفسِ صبحدمان

از وقتی توی مدرسۀ دوران تحصیل خودش مشغول به تدریس شده، این بیت را زده به دیوار اتاق و مدام زمزمه می‌کند:
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

"خیّام"

حاشیه:
بعضی ها مصرع آخر رو به معنای پوچ بودن زندگی گرفتند. اما میشه جور دیگه ای هم تفسیر کرد.

۴ نظر ۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۳:۱۱
یکبار با پدر و مادرش رفته شمال. چندبار سنگ برداشته و توی آب پرتاب کرده. لذتش توی ذهنش مانده. آمد خانۀ ما. یک سنگ کوچک از کنار گلدان برداشت و سعی کرد با زبان بچه‌گانه‌اش ماجرای پرتاب سنگ را تعریف کند. "بابا"، "آب"، "پرت"، که یعنی بابا سنگ داده و من پرت کرده‌ام توی آب. امّا اصرار دارد برایش یک کاسۀ بزرگ آب بیاوریم تا سنگ را پرتاب کند و نشانمان بدهد. سعی می‌کنیم منصرفش کنیم. سنگی برمی‌داریم و آرام پرت می‌کنیم روی فرش و داستان را به زبان خودش تعریف می‌کنیم. قبول نمی‌کند. کلافه می‌شود و بهانه می‌گیرد و آب واقعی می‌خواهد برای پرتاب سنگ. آب می‌آوریم. آب را لمس می‌کند. می‌خندد، سنگ را پرتاب می‌کند و می‌رود دنبال بازی خودش...

حاشیه:
همین برای روضۀ امشبم کافی ست که به حال خودم گریه کنم! آبْ ندیده‌ای هستم که هر سرابی را آب می‌دانم و به آن راضی می‌شوم. سایه‌ای از "او" در ذهن دارم که هر چه بگویم و بنویسم، همان سایه ست، همان سایۀ ذهنیِ وهمی. خدا را در کتاب‌ها می‌خوانم و می‌شنوم، امّا ندارمش. حسّش نکرده‌ام. شبیه تشنه‌ای که آب می‌طلبد و دستش به آب نمی‌رسد و سعی دارد با تصور آب، سیراب شود و هرچه غیر از آب به او بدهی، فکر کند آب ست...
برای بیچارگیِ من، همین بس که نفس کودک من، هنوز هر سرابی را آب می‌پندارد و به آن راضی ست...
۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۰۰:۱۱