بازتابِ نفسِ صبحدمان

می‌فرمود، حضرت ابراهیم فرزند موحّد را برای خدا خواست. به وقتش هم برای خدا خرجش کرد، نگفت من این فرزند را برای خدا خواستم، پس باید باشد. 

وقتش که شد، با تدبیر و بصیرت، باید آبرو هم برای اسلام و دین خدا بدهی، نه اینکه با این توجیه که من چادری هستم یا ریش دارم و آبروی اسلام می‌رود، بترسی و سکوت کنی و بخزی کنج دنج خودت...




*عنوان: بخشی از آیه 54 سورۀ مائده. (... از نکوهش و ملامت احدی باک ندارند...)
۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۲۱:۱۲

بعد از این همه سال، باز، لحظۀ آخر داشت همه‌چیز به‌هم می‌خورد و چون این‌بار به لطف خدا، مقدمات زندگی را دو نفری فراهم کرده بودیم، بهانه‌ای نمانده بود جز بهانۀ به تأخیر انداختن مراسممان. زیر بار نرفتیم و جریمۀ این زیر بار نرفتن، به‌هم خوردن مراسم عروسیمان بود. مراسمی نگرفتیم و درست روز قبل از خداحافظی از شیراز، چند تا از شاگردهام و مربی‌ها جشن کوچکی توی نمازخانه برایمان گرفتند، دو تا از هم‌مباحثه‌ای ها را هم دعوت کرده بودند، شب بی‌نظیری بود. مراسم ازدواج ما، در کنار کسانی برگزار شد که روحم انس عجیبی با آن‌ها داشت، از بودنشان شادِ شاد بودم و چه جایی بهتر از نمازخانه...

حواشی:
1.کنارشان شام عروسیمان رو خوردیم. چند نفری چراغ روشن نمازخانه را دیدند و آمدند و از شام عروسیمان خوردند. دعایمان کردند و رفتند.

2.عذر خواهم بابت نوشتن این خاطرات. گفتم شاید برای یک نفر مفید باشه و اگر کسی توی موقعیت مشابه باشه، یک‌وقت دلش نگیره و مطمئن باشه که خداوند بهترین‌ها رو رقم می‌زنه، جوری که بگی "خدایا ممنونم که چیزی که می‌خواستم نشد و بهترش رو پیش آوردی"...
۴ نظر ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۵۰