بازتابِ نفسِ صبحدمان

دوازده سال را گذراندیم. دوازده سال عجیب و سخت و گاهی هم شیرین. با هم رشد کردیم و تا جایی که ممکن بود سعی کردیم مراقب هم باشیم تا به گناه نیفتیم. سعی کردیم عقاید درستمان را به جای اینکه در این راه سخت، از دست بدهیم، با اصول درست، محکمتر کنیم و صبور بودن را به حکمِ  تعاونوا علی البرّ و التّقوی به هم یاد بدهیم. گاهی هم خطا کردیم در عمل و افکار و عقاید، اما به لطف الهی سعی کردیم دست هم را محکم نگه داریم و همدیگر را در مرداب اشتباهات رها نکنیم.

امروز من و همسرم به لطف حضرت حق انگار که به پایان این راه سخت رسیدیم. و تصمیم برای شروع زندگی مشترکمان که در بیست سالگی داشتیم، این روزها و در سی سالگی دارد به انجام می‌رسد ان‌شاءالله. 

استاد می‌فرمودند، همیشه "او" در نظرت از همه‌چیز و همه‌کس بزرگتر باشد. خدا که بزرگتر باشد، خوشحالی و ناراحتی از تعادل خارجت نمی‌کند. به لطف الهی دارم به قدمهای پیشِ‌رو فکر می‌کنم و نقش‌های جدیدی که کم کم برایم تعریف می‌شود. و خدا می‌داند که چقدر محتاج دعای خیر شما دوستان هستم.


حاشیه:
چند پست در پیش‌نویس دارم که ان‌شاءالله می‌نویسم.



۳۷ نظر ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۰