بازتابِ نفسِ صبحدمان

لحظه ی تو!

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۰۱ ب.ظ

فاطمه ی عزیزم!

با امروز، چند روز می شود که تو در بستر افتاده ای، درد تو را هر کس دیگر داشت تحمل نمی کرد اما تو دختر منی.صبوری مثل همیشه.چند روزیست صدای خنده  و شادی حسن و حسین را نمی شنوم.زینب و ام کلثوم هم یک گوشه،ساکت،نشسته اند،منتظرند بلند شوی و موهایشان را برایشان شانه کنی.توی دست حسن،دانه های گردنبند توست.می بینی؟هنوز نگه شان داشته.خوب یادم هست داستان این گردنبند را.وقتی حسن و حسین آمدند پیش من و خط هایشان را نشان دادند که بگویم خط کی قشنگترست،میدانستم تو،بهترین داوری را می کنی.آن ها را فرستادم پیش خودت ،تو، گردنبندت را پاره کردی و ریختی روی زمین و گفتی هرکسی دانه های بیشتری جمع کند،خطش قشنگتر ست. وقتی دیدم حسن و حسین به تعداد مساوی جمع کرده اند و خیلی خوشحالند از نتیجه ی مسابقه، در دلم به هوشت آفرین گفتم.


آن روز هم، دیدم که درب خانه تان را آتش زدند و علی را در حالی که ریسمان بر دست انداخته بودند می بردند، من و تو خوب میدانیم که علی اگر می خواست ، می توانست ریسمان ها را باز کند و همه را تار و مار کند اما در حادثه حکمتی نهفته دخترم، شاید این آزمون صبر توست.وقتی در خانه را به پهلویت کوبیدند،دردت را احساس کردم.نگران محسن هم نباش.پیش من،حالش خوب ست.از دست دادن فرزند خیلی سخت ست اما تو،قوی تر از این حرفها هستی.


دخترکم! 

چقدر سختی کشیدی. وقتی به علی گفتی که شبانه غسلت دهد و پنهانی دفنت کند تا کسی مزارت را پیدا نکند،فهمیدم چقدر از دست این قوم،دلگیری.مادرت،خدیجه،اینجا، پیش من ست.سلامت را می رساند.آغوشش را برای بغل کردنت باز کرده . بیا.نگران علی نباش.او هم مرد خیلی قوی ای ست.خوب می داند چطور صبوری کند.بیا....سخت،دلتنگت هستیم...

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۰۴

نظرات (۱)

کشتی پهلو گرفته :((
پاسخ:
......

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">