بازتابِ نفسِ صبحدمان

زمانِ "حال" ی که آینده بود!

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۵۸ ب.ظ
وسط شلوغی جمع، بهم گفت، چند سال پیش،حرفی زدی،که موقعیت الانم رو مدیون اون حرفم.گفتی،چه مانعی داره که انسان، آرمان ها و اهداف بلند و به ظاهر،دست نیافتنی داشته باشه و همه ی زندگیش رو برای رسیدن به اونها برنامه ریزی کنه! و من از اونروز بزرگ توی دفترم نوشتم "شهید شو"....نمیدونستم کجا و چطوری.اوایل سعی کردم با خیلی خوب درس خوندن،بیوفتم توی این مسیر،و حالا،خدا خواست و عازم سوریه ام...گفتم این رو بهت بگم،که حواست باشه یوقت از حرف خودت جا نمونی !


تمام امروز یاد اون داستانی افتادم که، مردی رو داشتند می بردند جهنم،یک نفر از توی بهشت این بنده خدا رو می بینه،بهش میگه، من بخاطر حرفهای تو،الان توی بهشتم و تو،بخاطر عملت،داری میری جهنم!


حاشیه :

این پست + رو در ادامه ی مطلب قبل بخونید.

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۶

نظرات (۴)

چقدر ترسناک بود...
من بخاطر حرفهای تو،الان توی بهشتم و تو،بخاطر عملت،داری میری جهنم!


پاسخ:
خدا می دونه که امروز،برای من،همون محشر کبری بود.گذشته ای که به رخت کشیده میشه..حرفهایی که عمل نمیشن و السابقون السابقونی که میرن و تو رو جا میذارن...
۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۰۸ دچــ ــــار
ربما صاحب فقه لیست بفقیه ...
+ احسنت 
پاسخ:
پناه بر خدا باید برد واقعا...
۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۹ پلڪــــ شیشـہ اے
از اون موقعیت هائیه که یه هو آدم وا میره با صحبت طرف مقابل.


چه قدر خوب که می نویسید این حرف های ارزشمند را.
ممنون
پاسخ:
بله...

درس پس میدم بانو.
یه حس جاموندن به آدم دست میده اینجور مواقع
من زیاد این حس رو تجربه کردم
پاسخ:
ان شاءالله از این حسرت ها نداشته باشید/باشیم اون روزی که روز حسابرسیه..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">