بازتابِ نفسِ صبحدمان

السلطانِ العَسوف

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ ق.ظ
آن روز،با جزئیاتش هنوز یادم هست.نشسته بودم روی میز تحریر بزرگم که روبروی پنجره بود تکیه داده بودم به دیوار کنار پنجره و پاها را دراز کرده بودم سمت دیوار روبرو.بابا هم توی حیاط از پشت پنجره داشت صحبت می کرد.بین صحبت ها گفت "مثلا یه روز میاد که دیگه پاهاتو جلوی بزرگترت دراز نمیکنی"...شاید باورتان نشود،اما از همان روز،منتظر بودم همچین روزی برسد! هر وقت یادم می آید،بلافاصله دوزانو مینشینم.اما خودم،خوب می دانم که هنوز آن روزِ پر از حیا و ادب نیامده! دیشب دعای 24 صحیفه ی عزیز سجادیه را نگاه می کردم،عبارتی دیدم که تا امروز ذهنم را درگیر کرده.حضرت می فرماید :

خدایا! چنانم کن که هیبت و شکوه پدر و مادرم،همچون شکوهِ پادشاهان مستبد و خودکامه(السلطان العسوف)،در دلم جای گیرد؛ و حال آنکه با آنان چون مادری مهربان باشم.


دارم فکر می کنم که از کِی اینقدر از اماممان،جا ماندیم؟! و چقدر دوریم..

حواشی :
  • امروز،پدر و مادرهایی که باید برایمان سلطان العسوف باشند را تا کجا پایین آوردیم؟...الهی العفو...
  • حتماً کنار عبارت قبل،توی تقویم امسال بزرگ می نویسم : السلطان العسوف....
موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۹

نظرات (۴)

۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۶ پلڪــــ شیشـہ اے
الحمدلله امانت دار خوبی هستید در رسوندن تذکرات خدا به دیگران :))

الهی که خیر ببینید. چه تذکر به جایی
پاسخ:
ما کجا و این سعادت ها کجا...
الهی العفو...

کاش میشد حرفای امام سجاد، علیه السلام، رو هر روز برای خودمون بازگو کنیم. چقدر زندگیمون عوض میشد.
پاسخ:
میترسم روزی برسه که حضرت رسول بفرمایند،دین رو براتون آوردم تا اینقدر بد زندگی کنید؟...
متشکرم
پاسخ:
عزیزی خانوم جان
اکثرا اوقات یادمون میره، نه؟

جزاکم الله خیرا الفـــ جان.


پاسخ:
یادمون میره....فکر میکنم چون دنیامون عوض نشده هنوز...

من تا این حدش رو حتی نمیدونستم،با این تعابیری که حضرت میفرمایند.


ممنونم.همچنین ان شاءالله.الهی آمین.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">