بازتابِ نفسِ صبحدمان

این،خیالی ادیبانه نیست

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۲۱ ب.ظ
چند وقت پیش  بود که مامان،بدون برنامه ریزی مجبور شد همراه کسی تا بیمارستان شود.بعدازظهر رسیدم خانه. از سردی اجاق گاز و کتری که روی گاز نمی جوشید و پرده ی اتاقم که کنار زده نشده بود،فهمیدم مامان،از صبح خانه نبوده...شروع کردم به تمیز کاری.از توی صداهای هر روزه ی ذهنم،میفهمیدم باید مثلا،روی گاز را هم تمیز کنم.کتری را روی گاز گذاشتم،و با اینکه آفتاب رفته بود،پنجره ی اتاقم را باز کردم.بعد دوباره از در آمدم تو! سرک کشیدم توی آشپزخانه.گرم و تمیز بود اما گرمایش دلچسب نبود اصلاً...باور نمی کردم که گرمای هر روزه ی محیط خانه،بخاطر گاز و کتری و بخار آب نبوده..شاید هر کسی برایم تعریف می کرد،باور نمی کردم و فکر میکردم یک خیال ادیبانه ست!

چند دقیقه ی بعد،دختر سی ساله ای بود که تلفنی با مادرش حرف می زد و گریه می کرد و التماس می کرد که زودتر برگرد خانه...

حواشی :
  • حضور با وضوی مادر در آشپزخانه، ذکرهای مداومی که موقع غذا درست کردن به لب دارد، و سال ها خانه داری عاشقانه ،لذت هایی ست که عجیب به زندگی ما و همه ی زندگی های ایرانی،برکت داده...قطعاً هیچ وقت بچه هایم را از این برکت،محروم نخواهم کرد،حتی اگر قرار باشد مدارک تحصیلیم را بگذارم درکوزه و آبش را بخورم!

  • از آن روز،همیشه بین روز،در حالیکه از سر ذوق،به سمتش برای بوسیدنش هجوم می برم،می گویم :"مادر در خانه است"..می گوید " یاد خانه ی مولا می افتم که یک روز غمگین دیگر مادری نداشت..."


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۰

نظرات (۱)

خدا حفظشون کنه

قلم خیلی خوبی دارید
پست خیلی قشنگی بود
پاسخ:
ان شاءالله خدا همه ی پدر و مادرها رو در پناه خودش بگیره و روح رفتگان رو قرین رحمتش..الهی آمین..ممنونم بابت دعای خیلی خوبتون.

امیدوارم وبالی نباشه این کلمات برام..لطفا دعا کنید عامل هم باشم.


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">