بازتابِ نفسِ صبحدمان

شکلات هایی که دیگر شیرین نبود..

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۲۷ ق.ظ
آقا جون مثل همیشه روی تشکچه ی مخصوصش نشسته بود,قرآنش روی رحل,باز بود, عینکش را زده بود به چشمش و مشغول تلاوت بود.من با مشت پر از شکلات,آمده بودم روبروی آقا جون و توی فاصله ی اطمینان نشسته بودم. فاصله اطمینان را حامد یادمان داده بود.گفته بود برای اینکه راحت شیطنت کنید و عصای آقا جون بهتون نخورد, از لبه ی قالی کنار تشکچه, سه گلِ قالی و یک مربع,بشمارید و بعد با خیال راحت شیطنت کنید! 

مامان گفت, "اینهمه شکلات رو نخوریا"...بابا هم دستش را گرفته بود جلوی من که مثلا چندتایی را از من بگیرد....آقا جون,قرآنش را بست.به بابا گفت, "اینطوری که نمیشه؛چیزی میگیری,باید چیزی بدی."بعد هم به من گفت, بابا جان, شکلات ها را بده تا چیزهای خوشمزه و بهتری که زیر تشکچه دارم,بدم به تو...لحظه ای تردید کردم. معامله ی سختی بود؛ شکلات های شیرینِ توی دست,به ازای خوراکی هایی که نمیدیدم.بچه ها که از پشت شیشه,سرک میکشیدند یکی یکی آمدند و کنار من نشستند, تا بفهمند ماجرا چیست,حامد گفت, "آقا جون, به منم می دی؟ شکلاتامو میدما".بعد هم بی معطلی مشت شکلاتش را توی دست آقا جون خالی کرد.حالا همه مان به دستان جادویی آقا جون نگاه می کردیم که از زیر تشکچه داشت می آمد بیرون...یک مشت پر پسته و بادام و دو تا نارنگی بزرگ,گذاشت توی دست حامد,آخر کار هم,دو تا از شکلاتها را بهش برگرداند...حالا دیگر,شکلات ها برایم شیرین ترین و خواستنی ترین نبودند!

آقا جون گفت : بابا جان,همیشه به بزرگترت اعتماد کن....

حاشیه:
الله ولی الذین امنوا....یوم الحسرة, روزیست که می گوییم ای کاش,مشتمان را جلوی بزرگتر و صاحبمان باز می کردیم و می گفتیم بگیر همه ی دلبستگی ها و خواستنی هایمان را...بهترین ها پیش توست...و ما عندالله خیر...

ذهنیاتم را با جزئیاتی که بابا بارها برایم تعریف کرده,کامل کردم و نوشتم.
موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۶

نظرات (۶)

سلام
عید شما مبارک. امیدوارم سالِ آینده براتون پر از موفقیت و سلامتی و نیکی باشه :)
ممنونم از همه‌ی پست‌های خوبتون :)
پاسخ:
سلام و رحمت الله.
عید بر شما هم مبارک ان شاءالله.ممنونم.ان شاءالله برای شما هم.

بزرگوارید.ممنون از صبر و تحمل شما.
خیلی خوب بود استفاده کردیم
پاسخ:
الحمدلله.
از این پستای عبرت‌آموز بیشتر بنویس خانم الف
من ذوق می‌کنم وقتی اینا رو می‌خونم :)

ممنون و خدا قوت و قلمت مانا!
پاسخ:
خدا کمک کنه ان شاءالله
بزرگواری شباهنگ جان :)
چه قدر خوشحالم که باز هم می نویسید بانو جان
و حمد و شکر خدای علیم و قدیری که این مطالب رو روزی شما و ما میکنه
پاسخ:
شرمنده می کنید..اگر چیزی باشه  هو من عندالله ست قطعا..
خیلی زیبا
رفتم به دوران کودکی و خاطراتم با پدربزرگی که در هپین چند سال خیلی خمیده تر شده...
پاسخ:
خدا حفظشون کنه ان شاءالله.نعمتند...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">