بازتابِ نفسِ صبحدمان

دغدغه های 11 فروردینی

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۴۱ ق.ظ
همسر مهدی می گفت،دارم فکر می کنم،که شاید مهدی،اصلاً دلبستگی ای به من نداشت،اصلاً با من،حالش خوب نبود و گرنه نمی رفت..حتی به بچه ای که قرارست بیاید هم....

یاد سال های دور افتادم. همین روزها بود که توی تاریکی شب بابا جمعمان می کرد کنار حوض حیاط خانه ی آقا جان..به ما که،سرمست بازی و شادی بودیم می گفت،هر کدامتان گوشه ای بنشینید و به روزهایِ رفته فکر کنید..به شادی هایی که گذشت..به دو روز دیگر که باید از هم جدا شوید و هرکدام بروید سراغ درس و کار و زندگیتان...دلمان می گرفت..ضدحال بدی می خوردیم..خیلی خوب یادم هست که محسن می رفت اولِ باغِ عمو علی،از تاریکی هم نمی ترسید.هادی که کوچکتر از ما بود،کز می کرد زیر تاقچه ی تلویزیونِ اتاقشان.مهدی می رفت توی انباری آقا جان.جای من و نرجس هم،توی بُرج بود؛به شرط اینکه مزاحم خلوت هم نشویم..بقیه هم یک جایی برای خودشان داشتند ،اما ثابت نبود...

من و نرجس با هم همفکری هم می کردیم..میگفتیم چه کنیم که دل کندن و جداشدن برایمان راحت باشد و بقیه ی تعطیلات برایمان تلخ نشود؟بعد هم شاکی می شدیم که چرا نمیشود همه ی عمر،شاد بود؟چرا نمی شود تا آخر عمر،بدون هیچ جدایی،کنار هم باشیم؟اصلاً چرا هر چیزی که می آید،بالاخره،دیر یا زود،از دست می رود؟! .... و مثل بقیه ی بچه ها،با یک عالمه بغض و چرا، می آمدیم پایین...

همان سال ها،توی اوج شادی و با هم بودن ها،به شناخت حقیقتی به اسم "دنیا" نزدیک شدیم...کم کم فهمیدیم برای رفتن ها،باید انگیزه داشت،هر چه رفتن،سختتر باشد،انگیزه ای قوی تر باید...فهمیدیم زندگی،به دلبخواه ما نمی گذرد..درک کردیم که غمِ جدایی و سختیِ دل کندن،همانقدر زودگذرست که شادیِ رسیدن و شیرینیِ وصال...فهمیدیم برای زندگی کردن،باید یک هدف و انگیزه ی قوی و همیشگی داشت،آنقدر قوی،که لحظه به لحظه،آماده ی دل کندن و گذشتن از دوست داشتنی ها باشیم.

به همسر مهدی گفتم؛ از همان روزها هم،مهدی،آماده تر از همه ی ما بود..گاهی که ماها بغض می کردیم و کلافه می شدیم و غر می زدیم،بی سرو صدا،بند کفشش را می بست و تا ما به خودمان بیاییم،رسیده بود خانه ی خودشان...مهدی،از همه ی ما زودتر،هدفش را پیدا کرد...و آنقدر همه چیز برایش روشن بود که در اوج دلبستگی و شادیِ داشتن شماها،خیلی بی سرو صدا،بند پوتینش را بست و رفت...



حاشیه : حسِ خوبِ بُرج...شرف المکان بالمکین..

اتاقک بالای بالا،همان بُرج معروف  خانه آقا جان ست...سال های 32 تا حوالی45،یکی از شاگردان آیت الله العظمی بروجردی-رحمة الله علیه- برای تبلیغ به روستای پدری می آید و توی این برج،ساکن می شود .برای همین،برج،بین اهالی روستا به "اتاق شیخ"،معروف ست.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۲

نظرات (۱۲)

سلام
چقـــــــــــــــــــدر خوشحال شدم وقتی دیدم اینجا دوباره باز شده
ممنون که هستید

یاعلی
پاسخ:
سما بانو جان,سلام و رحمت الله
خیلی لطف داری
ممنون که می خونید
بیشتر اینجا به عنوان شاگرد ،علم معرفتی از شما می آموزم.
و مطالبتون حال خوب کن هستند.
ممنونم از اینکه هستید و برامون حرف های خوب میزنید:)
پاسخ:
این تعارفات از سر این وبلاگ خیلی زیاده بزرگوار.
عاقبتتون ختم به خیر ان شاءالله
ببخشید که من میام وسط بحث :D
به نظر من، دلی که بسته نشه، اصلا دل نیست!
مثل این میمونه که معده، کاری غیر هضم غذا رو ازش بخواهیم! مثل از معده بخواهیم که کار حنجره رو انجام بده!
فلذا دل کارش گرفتن و بسته شدن و قبض و بست است که عموما ارتباط معنا داری با روح و روان آدمی خواهد داشت.
دوست داشتن و دل بستگی به دنیا اصلا بد نیست. مثل همون مثال معده و غذا میمونه! ولی چگونگی و نحوه اش مهم تر است. مثلا اینکه توی معده هر چیزی رو نباید ریخت تا هضم بشه! و یا پرخوری و کم خوری نکنیم.
بحث دل دادگی و دل بستگی هم اگر واقعا در مسیر اصلی خودش باشه، اصلا نه تنها بد نیست، بلکه میتونه نقطه قوت انسان هم باشه.
مثلا اگر هر قدم و هر عملی که هست، به نیت نزدیکی به خدا و برای خدا باشه. مسئله کاملا حل میشه. هم دل بستگی به دنیا و هم خانواده، هم رن و هم بچه و حتی پول! اگر مقصد رو خدا در نظر بگیریم، همه این چیزا حل میشه.
معمولا وقتی افراد مسیرشون و نیت شون دچار خدشه است، سعی میکنند صورت مسئله رو پاک کنند و مثلا میگند اصلا نباید دل بستگی وجود داشته باشه!! آخه مگه میشه؟! 
 و این پاک کردن در حد همان شعار باقی خواهد ماند. ولی اگر درست و با دقت مسیر و هدف رو مشخص کنیم، دیگه دل کندنی معنی نمیده! چون هر قدمی مساوی است با رسیدن به خدا!
پاسخ:
خواهش میکنم, کار خوبی می کنید.استفاده میکنیم از فرمایشاتتون.اگر جایی اشتباه و نقصی ببینید و نگید,اشتباه کردید.
بله درست میفرمایید.
دلبستگی به خدا و برای خدا
ا.. فکر کردم شهید شده دور از جون
پاسخ:
نه.امیدوارم سربلند برگرده.ان شالله

شماها زندگیهاتون عجیبه الف

من درک نمی کنم

پاسخ:
:-) چیش عجیبه؟
جالب اینه که بزرگانی که این مرحله ی دلبستگی رو کنار گذاشتند،در نهایت محبت هستند با خانواده شون

اتفاقا من شنیدم امام خمینی(ره)(که از نظر آقای طاهرزاده شخصی هستن که دلبستگی ندارن)خیلی به همسرشون محبت داشتن.

ولی به قول شما باید درک بشه که تا الان من یکی که درکش نکردم:)
پاسخ:
بله, ایشون همینطور بودند. درباره علامه طباطبایی هم خوندم مطالبی در این زمینه.شاید همون تفاوت بین محبت با دلبستگی مذموم و وابستگی باشه
من یه مقدار با نگاه ایشون درگیرم.
درگیر منظورم اینه که برام حل نشده است.
از یه طرف نگاه ایشون خیلی خنثی هستش نسبت به همه چیز و یه مقدار هم شدنی نیست.
کی میتونه به بچه یا همسرش دل نبنده؟
اصلا احساس تو نگاه ایشون وجود نداره
از طرفی حرفشون درسته هیچکدوم از این دلبستگی ها موندنی نیستش
یه مقدار نگاه آقای طاهرزاده برام حل نشده است
پاسخ:
بله درسته.اینکه در عینِ داشتن،دلبستگی نباشه،حس و حالیه که باید درک بشه.نمیشه ازش صحبت کرد.اونم من،که درکش نکردم . جالب اینه که بزرگانی که این مرحله ی دلبستگی رو کنار گذاشتند،در نهایت محبت هستند با خانواده شون.شاید مفهوم دلبستگی برای ما جا نیوفتاده.دلبستگی نداشتن،به معنای مهر و محبت نداشتن نیست،به معنای اینه که نکنه اینقدر وابسته باشی که خدا و دین و باورت رو فدای اونها کنی.
یه مقدار سخته برام این کامنتی که میخوام بذارم امیدوارم بتونم منظورم رو برسونم.
شهید آوینی تو کتاب گنجینه آسمانی شهدا رو کسانی میبینه که از دلبستگی هایی مثل فرزند و همسر و ... دل میکنن.یعنی اون دلبستگی رو انکار نمیکنه.
تو کتابای آقای طاهرزاده به نظر میاد که میگن اصلا دل نبند به هیچ چیز که موندگار نیست.
به همه چیز یه دید مسئولیت دارن.
مثلا میگن خونه بخر که توش زندگی کنی ولی بهش دل نبند.
به نظرم تو نگاه شهید آوینی این که آدم دل ببنده به دنیا نهی نشده ولی زمانش که برسه باید دل کند ازش ولی تو نگاه آقای طاهرزاده اینجوری نیست.
که البته نظر بنده به نظر آقای طاهرزاده نزدیکتره:)))
البته اینا برداشت من بود شاید غلط باشه و امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم.
پاسخ:
نظر شهید آوینی رو نمیدونستم..اما دیدگاه آقای طاهرزاده به نظر بنده هم همینی هست که شما فرمودید..به نظرم هر جا دلبستگی باشه،دل کندن سختتره.عین عمل جراحی می مونه که درد داره برای خوب شدن...پس اگر از اول دلبستگی ای نباشه (در عینِ داشتنشون) کار،راحتتره.
ان شاالله که با صحت و سلامت برگردند و عمرشون در راه خدا هزینه بشه. و لزومی نباشه که جانش هزینه بشه.
پاسخ:
هرچی خدا بخواد.

مهدی همونه که چند پست قبل ازش نوشته بودی؟

مدافع حرم داشت می رفت....



طفلکی ها

وسط عیدی



بگم خدا صبرشون بده

مگه ساده است؟

پاسخ:
بله
واقعا سخته. داشتم ساک همسرم رو میبستم که برگرده تهران, یک لحظه خودمو گذاشتم جای اونا...دیدم همه آرزوی شهادت کردن هام, ادعا بوده...واقعا سخته.سبک زندگی خاصی میخاد شهادت و مجاهده در. راه خدا.ابدا راحت نیست
دعامون کن لطفا
الان وضعیت برج شیخ :) چه طوره؟
دست خودتونه یا فروختیدش؟ تعمیرش نمی کنید؟


+ شما کودکی دنبال دل کندن از دنیا بودید ما هنوز که هنوزه فکر می کنیم اینجا موندگاریم..خدا عاقبتمون را ختم به خیر کنه!

++ در ضمن تعارف اومد نیامد داره ها (در ارتباط با پاسخ کامنت وجدان).

پاسخ:
:-) این خونه با همه متعلقاتش الحمدلله دست خودمونه. یکی از عموها توش ساکنه.تعمیرات زیاد داشت.اون اتاقهایی که قابل استفاده هستن,تعمیر شدن. یه آشپزخونه و برج دست نخورده باقی موندن که شنیدم فکرایی برای برج دارن.البته حیفمون میاد تغییر کنه..اما گاهی چاره ای نیست.
+ کاش قلبی بشه برام..کاش عملی بشه..عاقبت بخیر باشی , باشیم ,ان شالله
++بینهایت خوشحالم میکنی اگه بیای :-) قدمتون سر چشم
چه خونه ی خوبیه
حسرت برانگیزه..
پاسخ:
کاش همینطوری بمونه ..
تشریف بیارید ان شالله تعطیلات بعد ,در خدمتیم با کمال میل

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">