بازتابِ نفسِ صبحدمان

"بابا"را می خواست

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۱۳ ب.ظ
رفته بودم منزل یکی از بیمارها برای تکمیل پرونده.داشتم اطلاعات خانوادگی و شجره نامه ای را تکمیل می کردم.صدای جیغ و گریه ی بچه ی خانواده،تمرکز همه را به هم زده بود.با پشتکار عجیبی! گریه و نا آرامی می کرد.هر چه اسباب بازی و کاسه و بشقاب و قاشق بود،بهش دادند،ساکت نشد،گفتند شاید نمیفهمد با کاسه و قاشق چه کند،شروع کردند به کوبیدن قاشق روی کاسه ها! باز هم ساکت نشد.هر چه خوراکی توی کیفم بود دادم دستش،یکی یکی پرت کرد روی زمین! دختر بزرگتر گفت،"زنگ بزنم بابا بیاد"؟....


صدای در،با صدای گریه ی پسرک به هم پیچید...مردی میانسال وارد شد،با صدای گله مندی گفت "بابا ،محمد؟"...انگار دنیا را به محمد داده باشند،برگشت سمت صدا و آرام شد...انگار نه انگار که تا الان مثل ابر بهار می بارید! وقتی مرد داشت بغلش می کرد،نیم نگاهی به من کرد و با خنده،یکی یکی پسته هایی که چند دقیقه ی قبل پرت کرده بود،برداشت و پرید توی بغل پدرش.

از زیرکی پسر کیف کردم...هیچ چیزی نتوانست توجه ش را جلب کند،نه اسباب بازی و نه حتی صدای کوبیده شدن قاشق روی کاسه،بابا را می خواست.شاید می دانست بابا که باشد،همه ی آن چیزها هم هست....آنقدر همه چیز را پس زد تا خودِ "بابا" را بهش دادند...


حواشی :
  • یاد فرمایشات اقای طاهرزاده افتادم : در ماه رمضان می توان تا مقام قرب الهی پیش رفت،کمتر از قرب الهی طلب نکنید..

  • داشتم فکر می کردم اگر پسرک با اسباب بازی مشغول شده بود چه می شد؟ ..خدایا سرگرمی های دنیا را از من بگیر ..خودت را می خواهم..صدایت را...صدایی به همان دلنشینیِ"بابا،محمد"..از آن صداهایی که لبخند به لب می آورد...

تیتر را که نوشتم،به یاد فرزندان زحمتکشان معدن افتادم...روسفیدانی که سرافراز خدا را ملاقات می کنند ان شاءالله.غمش برای ما می ماند و خانواده هایشان....تسلیت...

نظرات (۴)

۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۳۲ میثم علی زلفی
:((((
پاسخ:
تقریبا همین حس رو داشتم موقع نوشتن..همراه با بغض  ...
هعی خواهر جاااان! یه چیزی دست و پای منو بسته! یه چیزی که خیلی نامرده! خیلی! اونقدر که حتی بهم نمیگه که چیه! :|
أه!
پاسخ:
ان شاءالله در زنجیر شدن شیطان توی این ماه مبارک،مقدمه ی ازادی ما باشه خواهر جان
فوق العاده بود الف جان! فوق العاده!
جزاکم الله خیرا
پاسخ:
التماس دعا صبا جان.
سلام 
برای تمام متن با احترام فقط سکوت می کنم 
برای آخر من هم تسلیت 
پاسخ:
و علیکم السلام خواهر جان
ان شاءالله لایقش بشیم...

خیلی التماس دعا بانو

+خیلی دلمون رو سوزوند...تسلیت..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">