بازتابِ نفسِ صبحدمان

چقدر بی خودی پُر رنگم!

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ
قدم میزنم توی کوچه یِ هنوز خاکیِ روستای پدری.اینجا، اسم من توی دهان هیچکس نمی چرخد..همه مرا به اسم "دخترِ رضا"،میشناسند..با عمو داشتیم از یکی از کوچه ها رد می شدیم ، خانم مسنی تا مرا دید،محکم بغلم کرد که "تو، دختر رضایی"؟ و هی چشمم را می بوسید..کمی جلوتر،عموی بابا آمد سمتمان.می گفت،از راه رفتنت فهمیدم دختر رضا یی.مثل رضا،محکم قدم بر میداری...رفتیم توی مسجد دوست داشتنی روستا..توی صف دوم ایستاده بودیم.با سعیده شوخی می کردم و میخندیدیم..خانمی از صف جلو برگشت سمتمان،تا مرا دید لبخند پیروزمندانه ای به بغل دستیش زد که "دیدی گفتم خودشه؟دختر آقا رضاست..اخلاقش مثل باباشه"..

هیچکس اسمم را نپرسید،برای هیچکس مهم نبود که چه درسی خوانده ام یا چکار می کنم،فقط برایشان مهم بود که "رضا" را به یادشان می آورم..برای بابا تعریف میکنم،می خندد..از آن خنده های رضایت،شاید..

صدای اذان مغرب از مسجد که بلند می شود ،عمو می گوید صدای پسر حاج معصوم علی ست..همه می گفتند "چقـــدر صداش شبیه باباشه.."

اینجا اسم من توی دهان هیچکس نمی چرخد.."خانم الف" ی در کار نیست..هر چی هست،"دخترِ رضا بودن" ست...

با صدای اذان مسجد،بغض می کنم..چقدر در برابر "او" پرُ رنگم..یک پررنگِ بی تناسب ،که نه صبغه ای از او دارد و نه حتی سایه ای از بهترین هایش را...چقدر "من" بودنم،بی خودی زیادست.."من"، به هر چیزی و هر کسی دلالت دارد جز "او"...هیچ کس،با دیدنِ "من"، او را نمی شناسد...چه پررنگِ بی تناسبی...
۹۶/۰۴/۲۵

نظرات (۱۱)

۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۱ ستاره جان
اشکالی نداره چیه o  @
صد دفعه هی اومدم چک کردم که تایید کردی یا نه و چی در جواب نوشتی :|
پاسخ:
خب خواهر جان پیامی نذاشتید.عرض کردم چون نذاشتید اشکالی نداره. :)
۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۶ خانم الف..
یاد خودم افتادم. من رو هم تقریبا همه جا به اعتبار بابام میشناسن..
پاسخ:
:)
خوب ... 
پاسخ:
سلام علیکم.

۲۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۲۸ فاطمه سین
چقدر خوب بود این پست
کاش حداقل با کارامون دلِ بابامونو نشکونیم ... 
پاسخ:
کاش ...
۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۹:۳۸ ستاره جان
یعنی 
واقعا 
کامنت نذاشتم اینجا؟o    O
پاسخ:
:) اشکالی نداره
۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۴ صحبتِ جانانه
چه خوبه آدم هرکی که هست، هر چی که هست رابطه ش با روستای پدری مادریش قطع نشه...
پاسخ:
ریشه، عامل حیاته..
هومممم عالی نوشتید. عالی گفتید.
خدا شما رو برای هم حفظ کنه :)
پاسخ:
سلام خانوم جان
ممنون که وقت میذارید می خونید .
ممنونم.خدا عزیزان شما رو هم حفظ کنه ان شاءالله :)
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۵ میثم علی زلفی
چقدر زیبا
هیچ کس بادیدن من او را نمی شناسد؛ نشناختن پیشکش ای کاش او راز یادها نبرم!

تشکر بابت زحمتی کشیدید و عذرخواهی بابت زحمتی که براتون درست شد!!
پاسخ:
پناه بر خدا...ان شاءالله که فرزندان خوبی برای پدر معنویمون باشیم...

نفرمایید.بزرگوارید.ان شاالله مفید باشه

سلام :)
به چه سفر خوبی...
تو، دختر رضایی"؟» ...شادی بعد از پرسیدن این جمله رو فقط کسی درک می کنه که موقع عبور از کوچه های روستا پیرزن و پیرمرد های روستا ازش بپرسن و وقتی بهشون می گی با اعتماد به نفس می گن می دونستم دختر حاجی هستی :)) 
پاسخ:
سلام و رحمت الله :)

دیدی چه کیفی داره؟آدم حس میکنه ریشه داره :) بعد لبخند باباها رو دیدی اینجور وقت ها؟ :) 
لبخند رضایت مولامون نصیبت ان شاءالله...

۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۸ صبا مهدوی
با هر پستت باید اینطور قلع و قمع کنی مخاطبان را آیا..

التماس دعای فراوان دارم الف جان..
پاسخ:
باعث افتخاره که زحمت میکشی اینجا رو میخونی :)

حاجت روا باشی ان شاءالله و دلت راضی به رضای الهی..الهی آمین..
چه حسرت برانگیزه تصویر گوشه ی وبلاگ ، دختر  آقا رضا ...
پاسخ:
پیشکش بانو..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">