بازتابِ نفسِ صبحدمان

*من همی بینم جهان را پر نعیم...

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۱ ب.ظ
امروز که کلاسم تشکیل نشد،بساط م را برداشتم رفتم همان محله ی باصفایی که قبلترها بیشتر سر می زدم.همان بچه هایی که "کمترین" ها را با هم و در کنار هم،تجربه می کنند.کمترین امکانات را به خوبی با هم تقسیم می کنند،کمترین غذاها را هم..کمترین فضای آموزشی و ...امروز هم مثل همه ی وقت های دیگر،کم سرزدن هایم را به رویم نیاوردند.اول، فقط یک نفرشان بود.ناهار با خودم داشتم.گفتم "میشینی کنارم با هم بخوریم؟تنهایی خجالت میکشم".نشست.لقمه ی اول را که خورد،دومی را توی دستش نگه داشت.دیگر با این اخلاقشان آشنا بودم.رفت با همین لقمه،دنبال دوستش.دوستش که آمد،با خودش و با همان لقمه ها، یکی یکیشان را با خودش آورد.اولی،پرسید کتاب چی آوردی؟ خوشحال شدم که یادش بود که همیشه کتابی هم توی بساطم بود...

دارم فکر می کنم،چقدر برای خدای خودمان،مشتری جذب کرده ایم؟برای چند نفر از نعمت هایی که خدا بهمان داده  تعریف کردیم تا طرفمان مشتاق شود.آدم ها گاهی به بهانه ی نعمت ها میروند سمت خدا،اما نهایتاً جذب خودش می شوند،درست شبیه یکی از دخترها،که با چیزی آرام نمی گیرد.چشم از من بر نمیدارد و امروز آرزو داشت با من می آمد خانه مان! حتی این قدم اول را برنداشتیم.گاهی بعضی نعمت های خدا را باید گفت و در زندگی نشان داد.

کمی از زیبایی های زندگی با خدا بگوییم....شبیه پسرکی که با لقمه ی توی دستش خبر بودن مرا می داد...شرطش اینست که اول،خوب،ببینیم...



*من همی بینم جهان را پر نعیم
آبها از چشمه ها جوشان مقیم
بانگ آبش می رسد در گوش من
مست می گردد ضمیر هوش من
.
.
.
مولانا


۹۶/۰۵/۲۲

نظرات (۵)

دنیاتو دوست دارم عزیز خیلی زیاد
و من الله التوفیق
:)
پاسخ:
دعام کن بانو که صبغة اللهی باشه...

سلام :)
فکر نکنی الان تو ذهنم سوال نیست که کجا بودی؟ چه جوری؟ و...اصلا یه جاییش حسودی ام شد که اونجا بودی.
اما خب همیشه اولین مراحل کارهای لذت بخش از همین جا شروع می شه که"امروز که کلاسم تشکیل نشد،بساط م را برداشتم رفتم..."

و بعد تو مسیر دقیقا رو همین مساله فکر کنم که عاشق همان پاراگراف اول هستم و پاراگراف دوم را حذف کنم. از ذهنم. از فکرم. و محترمانه با دوست عزیزم مخالف باشم. :)
پاسخ:
سلام و رحمت الله :)
چون مخالفت کردی نمیگم کجا بود :)) بعله.
هیچ...
چقدر کار تو دنیا هست که میتونیم انجام بدیم و چقدر دور خودمون میچرخیم. این برای مؤمن عذابه. و من حتما مؤمن نیستم که رنج نمیبرم از این اوضاعم.
پاسخ:
ان شاءالله آسایش و راحتی روح نصیبمون بشه.
خیلی خوب بود 
خیلی 
سلام 
ممنون الف 
پاسخ:
سلام بانو جان.
عزیزی.ممنون که وقت میذاری و میخونی.
الحمدلله
ان شاءالله کل زندگیت  نشانی از "او" داشته باشه...
یک عاشقانه ی آرام ...
پاسخ:
یاد این جمله افتادم که "عاشق که فریاد نمی زند..."دارم فکر میکنم گاهی شاید باید همه در کنار هم،عاشق خدا بشیم .اولش قیل و قال داره ،تا کم کم آروم بگیریم..یک عاشقانه ی آرام..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">