بازتابِ نفسِ صبحدمان

نگاهت را نگیر از من..

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ب.ظ
استاد تماس گرفتند که "میشه لطفاً بیای،این بچه ی من رو یک ساعتی نگه داری من برم سر جلسه ی امتحان؟خانمم هم،امتحان داره همین ساعت،هیچ کس دیگه ای به ذهنم نرسید"،با کمال میل قبول کردم.حسین را بغل کردم و بردم نمازخانه ی دانشکده.کمی بازی کردیم.آنقدر خسته بودم که ناغافل خوابم برد.چند دقیقه ی بعد از خواب پریدم.دیدم حسین با بغض و لب برچیده به اطرافش نگاه می کند. صدایش کردم.تا چشمانم را باز دید،گوشه های لبش بیشتر جمع شد.نفس هایش تندتر شد و یکی دو قطره اشک ریخت.بغلش کردم و چسباندمش به خودم.هق هقی کرد.شروع کردم باهاش حرف زدن.چند جمله ای بیشتر نگفته بودم که صدایش به گریه بلند شد.محکم چسبیده بود بهم و گربه می کرد.انگار ،نه من او را، او مرا بغل کرده بود.اشکهایش را پاک کردم.دستش را بوسیدم.سعی کردم حواسش را پرت کنم.خرس روی لباسش را نشانش دادم " واای چه چشمایی داره! خرسی هم میتونه مث تو گریه کنه؟" اشک های درشتش می ریخت روی لباسش و بین گریه هایش به نشانه ی "نه" سرش را تکان می داد."بلده بخنده؟" باز سرش را تکان داد و این بار باز با برچیدن لبش ،دلم را ریش ریش کرد.مداد و کاغذی از کیفم بیرون آوردم.گذاشتم جلواش.یک صورت کشیدم و یک عالمه اشک.گفتم "وای ببین.این تویی.ولی اگه بخندی اینطوری میشی"،صورتک دیگری با خنده ی اغراق آمیزی کشیدم.کم کم اشکهایش بند آمد.هق هق می کرد و با مداد خط خطی.حواسش به داشته هایش پرت شد،ولی من یادم نرفت.اشکهایش،بغضش ...و تا آخر ساعت،از بغلم جداش نکردم.نازش کردم و آنقدر بازی کردم و شکلک درآوردم که از خنده ریسه رفت...

***
دیشب بی دلیل دلم گرفته بود.ساعت از 2 هم گذشته بود.بی دلیل دلم،گریه می خواست.پیش خودم فکر کردم،شاید شبیه حسینم.در همین لحظه،احساس میکنم که نگاهش را ندارم.نه اینکه او دور شده باشد.در مثل که مناقشه نیست.من،دور شدم و نگاهم را برگرفته بودم.هرچه بود احساس غریبی می کردم به دور از چشم های آشنایی...شاید باید بغض میکردم.شاید هم گریه.یادم آیه ی شریفه ی انا اعطیناک الکوثر افتادم.. شبیه کاری که با حسین کردم.با داشته هایش آرامش کردم..در مقابل طعنه ها،خستگی ها و کمبودها،رسول مهربانش را توجه می دهد به کوثرش..به نعمتی که دارد.به داشته هایش..انا اعطیناک الکوثر..حسینی شده بودم که با خرس روی لباسش،کمی غربت بیرونش را فراموش میکرد..بابت نعمت هایش شکر کردم.گریه کردم..حس کردم این جور وقت ها خدا بغلم می کند و بعد من،خدا را..چه فرقی می کند..باور دارم گاهی این بغض ها،مقدمه ی آغوش و نگاهِ آشنایش خواهد بود..شاید حسین خودش نمی دانست از چی دلش گرفته،اما من می دانستم که بین همه ی رفت و آمدهای اطرافش،برای نگاه آشنایی که نبود،بغض کرده..شاید به یاد خانه و مادرش افتاده بود..هرچه بود میدانستم علاجش چیست..دیشب،حسین شده بودم و برای داشتن نگاه و صدای آشنایش لب برمیچیدم..صدایش در گوشم می پیچید إنا اعطیناک...
موافقین ۹ مخالفین ۱ ۹۶/۱۱/۰۴

نظرات (۸)

استاد ما ذیل آیه و حملناهم فی البر و البحر، تعبیر جالبی داشتند و گفتند انگار با این آیه، ما بچه بغلی خدا هستیم.
#s3gt_translate_tooltip_mini { display: none !important; }
پاسخ:
:) حفظه الله.. 
خدا کنه ادم غربتش را با پروردگارش پر کنه...و الا میشیم یه مشت غریبه که از سر اضطرار در هم میلولیم..میبینی حال امروز مردم را دیگه...اما به نعمت پروردگار و به خاطر او بهترین رفاقتها شکل میگیره...مثل ماجرای هجرت پیامبر به مدینه و برکاتی که حول محور اسلام برای مردم مدینه و مهاجرین اتفاق افتاد
پاسخ:
حق...
حال خودم رو که می بینم فرمایشت رو تایید میکنم.غریبگی پشت غریبگی..تمومی نداره انگار و این نشون میده یه جای کار می لنگه.. 
۰۴ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۳۷ یا فاطمة الزهراء
منم خیلی وقته دلم میخواد خدا بغلم کنه و من متوجه شم بغلم کرده ...
پاسخ:
شاید بهترین راهش ,غریبه شدن با هرچه غیر از او,باشه...آدم ها در لحظات انقطاع , قاعدتا باید این حس رو بیشتر داشته باشن..بچه ی مشغول بازی رو, کمتر مادری به بغل میگیره..بجه که غریبی کنهبغض کنه,دلتنگ شه,اونوقت مهر مادر میاد سراغش..
به مامان یه شب گفتم ۱۵ ساله دارم چوب میخورم 
۱۵ سال 
وقیقا از پایان نوجوانی 
دقیقا از سنی که اکثر دخترهای فامیل به خونه بخت رفتند و سرنوشتشون مشخص شد :/ :( منم سرنوشتم مشخص شد 
پاسخ:
اوهوم..گاهی اینطوری میشه..گاهی مفهمیم چرا ،گاهی هم نه..سخته،ولی شاید "صبر" تنها و بهترین گزینه ی پیش رومون باشه در همچین شرایطی
آره خوبم می دونه 
چوب خدا صدا نداره وقتی صدا کرد هم دوا نداره :/ 
پاسخ:
میدونه.در جهت تربیت و رشدمون،نه مچ گیری و تنبیهمون. ولی گاهی واقعا رشدمون توی تنبیه شدنه.گاهی درد هم میکشیم.رنج هم داریم.گاهی توی غم،گاهی هم شادی..باید بهش اعتماد کرد.
نخیر 
برلی داشتن همچو حس هایی 
من اگه گریه ام بگیره رسما فوش میدم و اون آیه های منافق و اینا در حقم صدق می کنه بس که کفر میگم 
پاسخ:
بالاخره همه مون بنده هاشیم..تو شبیه اون بچه ای هستی که حرصش که میگیره،از دست مادرش که دلخور میشه میپره بغل مادرش و مشت میزنه بهش ولی ته دلش هیچ جای امن تری جز اونجا نمیشناسه..بعضی بچه هام داد زدن و مشت زدن بلد نیستن.ازشون بر نمیاد.خودشونو لوس میکنن..هرکی یه جوره.مادر هم میدونه با هر بچه ش چطور رفتار کنه..
از این گریه ها که اخرش بعد مدت ها حال ادم خوب میشه
پاسخ:
دقیقاً
توجه ت میده به نعمت هاش..بغلت میکنه..قرآن میخونی،انگار صدای آشناش میپیچه توی گوشت..با همه ی وجود غربتت رو یادت میره..
خوش به حالت بابا 
فقط جمله ی آخر : صدای کی در گوشت می پیچه؟
پاسخ:
دقیقا چرا خوش بحالم ؟  بی خوابی دیشب؟ :)

منظورم قرآن بود.صدای خداست دیگه :) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">