بازتابِ نفسِ صبحدمان

بَطَله..

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۱۰ ب.ظ
رفته بودم محله ای پایین شهر برای تهیه ی گزارشی.خانم معتادی نشسته بود کنج دیواری.دو دل بودم.دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی هی این پا و اون پا می کردم.ایستاده بودم وسط کوچه ای باریک و تاریک و هی به اطرافم نگاه میکردم.تا من را دید پرسید : طلبه ای؟ فکر کردم لابد از ظاهرم متوجه شده یا قبل از من طلبه های دیگری هم برای سرک کشیدن آمده اند اینجا،بلافاصله گفتم : بله!گفت با من بیا...پیش خودم گفتم،چقدر طلبه ها پر کار شده اند..آنقدر که این خانم حتی علت آمدنم را می دانست و لابد می خواست مرا جایی ببرد تا راحتتر حرف بزنیم و من صدایش را ضبط کنم و ....

رفتیم تا انتهای دو کوچه بالاتر.در خانه ای را زد.برای اطمینان،گوشی موبایلم دستم  و شماره 110 آماده ، روی صفحه،نقش بسته بود.مردی آمد دم در.خانم به من اشاره ای کرد و گفت :طلبه ست! پیش خودم فکر کردم لابد می خواهد اجازه بگیرد برای حرف زدن،داشتم احتمالات را بررسی می کردم که آقا بسته ی کوچکی گرفت جلوی من و گفت :بگیر دیگه! 
....

حالا بماند که باز هم تا چند دقیقه متوجه نشدم که طلبه،در عرف اینها یعنی،خواهان! ...و فکر کرده بودند که طلبه ی موادی،چیزی،هستم..

....

شما که غریبه نیستید،به لحظه ای،ابهت اسم طلبه در نظرم شکست....اینکه آدم می تواند طلبه ی خیلی چیزها باشد! یا در جُستنِ خیلی چیزها! (به جای دانش جو و ...) ... اینکه گاهی دل،خوش می کنم به این القاب و عناوین ولی خدا می داند که واقعا خواهان چی هستم...طلبه ای که در پی خودش باشد،به قول بزرگی،بَطَله ای بیشتر نیست! بیشتر،باطل را طلب می کند...طلبه ی چی بودن،مهمترست تا طلبه بودن...

حواشی : 
1.داستان،واقعی ست..
2.هروقت یادم میاد به شدت می خندم.نمیدونم چرا!  
3.قبول دارم،کار اشتباهی بود،تنهایی رفتن.
4.ماجرا به همین سرراستی هم نبود،خلاصه ش کردم.
5.البته واضح و مبرهن بود این موضوعی که عرض کردم،ولی تا حالا  اینقدر باورش نکرده بودم!
6.چیزی که برام عجیبه اینه که،چرا قیافه م بیشتر از اونی که طلبه باشه،طلبه! بود؟! :)


موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۶

نظرات (۱۴)

شما هم آبجی 😎
پاسخ:
:) زندگیه دیگه :/
:)))
پاسخ:
بعله.دقیقا همینقدر خنده دار :)
سلام مومن. جزاکم الله خیرا


چطوری طلبه؟(لبخند)

ابوی ما تعریف می کرد در جوانی، یکی از اقوام که از شهر دیگه ای بود را سوار موتور می کنه که ببره یه رفیقش را ببینه!!
نزدیک های محل، می بینه ایشون با یکی چشم در چشم میشه و به طرف میگه" چیه؟ دعوا داری؟"
میگه: "آره دعوا دارم!!"
خلاصه از موتور می پره پایین و میره سمت اون بنده خدا...

ابوی ما هم میگه: " یعنی چی؟ غریب گیر آوردین؟ طرف فامیل ماست و میره که مثلا طرفداری کنه..."
تا میره اون فامیل میگه نه بابا تو برو، خیالت راحت!!
بعد متوجه میشه دعوا، یعنی دوا(لبخند)
و این شگرد کار بوده...

اصلا ایشون اومده بوده که بره سراغ اون افراد!!!



عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام علیکم
خدا خیرتون بده.کلی خندیدم،هم با این جمله ی ابتدای کامنتتون و هم با خاطره . :)

سلامت باشید ان شاءالله
۱۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۵ پلڪــــ شیشـہ اے
^_^ 
چه تذکر خوبی. و در عین  حال هولناک.

واای چه موقعیتی بوده.
پاسخ:
خدا ان شاءالله کمی عقل بهم عنایت کنه واقعا :) 
۱۶ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۷ پلڪــــ شیشـہ اے
نه خواهر، این چه حرفیه. :))
طلبه شجاع و دلیر ...
پاسخ:
:)) عزیز و بزرگواری.
ممنون که عیبم رو به رخم نکشیدی :) والا


+عید عزیز بر دل عزیزت مبارک :)
وای😮
آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه
🤔
پاسخ:
واقعا  برای من هم ،حسی چندگانه  داره :)

+عیدت مبارک بانو جان
مشتاق شدم بیام اصفهان ببینمتون :))
پاسخ:
حالا خوبه بگم بیا ،بعد بفهمی گولت زدم،اصفهان نبودم؟ :)) آخه خواهر اصفهان چرا؟ تشریف بیار شیراز در خدمت باشیم :)  یا مثلا بریم همونجا،ببینم قیافه ی خودت به طلبه میخوره یا طلبه؟:))

+عیدت مبارک باشه . ان شاءالله عشق به اهل بیت و خانم فاطمه زهرا،مقدمه ی پرواز..ت باشه
چه پست خوبی.
برای من خیلی عجیبه! احتمالا اون خانم زیادی تازه کار بوده چون غالبا این طور افراد به راحتی از روی ظاهر میتونن بفهمن که شما چه کاره ای!
جای شما بودم بعدش به 110 زنگ میزدم :دی
پاسخ:
برای من هم واقعا عجیبه.بعدش فکر کردم که شاید، اینقدر همه گیر شده بعضی بی اخلاقی ها و .. که دیگه هیچ مرزی براش متصور نیستن...نمیدونم..

اره.اتفاقا خیلی خوب گفتید :) من خودم که به ذهنم نرسید،میخواستم اون گزارش رو بفرستم براشون مثلاً ولی اینی که شما گفتید بهتر بود.اون محله خیلی از این آدمها داره.بعیده که در جریان نباشن..ولی خب،من لونه ی زنبور رو پیدا کردم :)) رفتم در اون خونه که احتمالا محل توزیع بوده . :دی .بالاخره باید کاری بکنم.درست میگید .
واقعا قیافه تون طلبه میخورده!

+ البته یه سخنرانی میگفت راننده های تاکسی تو رو فقط یه سه تومنی [کرایه خطشون] می بینن

♦ غرض اینکه اونا هم دنبال مشتری بیشتر هستن و الکی حدس زده نه از روی قیافه :)
پاسخ:
کدوم طلبه؟ :) طلبه یا طلبه ی بطله؟

+چه خوب بود...همینطوره شاید. 
کم آوردم...نمیدونم چی باید بگم!
پاسخ:
خیلی برای خودم جای فکر داره.از چندین جهت.مثلا یکیش همینکه خیلی دیر متوجه شدم و معلومه درست و حسابی چیزی از دورو اطرافم نمیدونم و زندگی آدم ها رو نمیشناسم و ...یا مثلا اون وضعیتی که اونجا بود و ...


راستی شما هم مادرید.خیلی این عید عزیز رو بهتون تبریک میگم.ان شاءالله نسل بابرکتی داشته باشید.
عه ! واقعا من چرا نوشتم اصفهان :|
ذهن که نمونده برام ...!


خب بهتر :) هم وضع بی مثال شیراز رو می بینم هم شما رو ...


قیافه ی من قیافه ی طلبه هاست اونم چه جووووورش :))))
پاسخ:
عزیزی :-)
حتمااا تشریف بیارید, در خدمتیممم:-)

:-):-):-) به قول ما شیرازیا , قیافه ت,قیافه ی طلبه خوبو  باشه ایشالا:-D خوبو =خوب
بعد که فهمیدن طلبه نبودید چی شد؟! 
:) یاد خودم افتادم.. اگر من بودم اونجا اینقدر میخندیدم با خاک انداز میومدن از کف خیابون جمم میکردن.. 
پاسخ:
:) در واقع نفهمیدن.
من یه واکنش عجیب و غریب دارم که توی این شرایط انجام میدم.اینجور وقت ها به طرز عجیبی،ترسم تمام میشه و مغزم در کسری از ثانیه،سناریویی میچینه و در طبیعی ترین حالت ممکن از اون وضعیت منو خارج میکنه : بسته،توی دستم بود. بعد چند ثانیه،سناریوی من،با سوالِ : پولش حساب شده؟ ، شروع شد. بعد گفتم بذارید یه زنگ بزنم! و در حالیکه دقیقا یادم بود گوشی رو بذارم روی سکوت اول که بهو زنگ نخوره و مکالمه ی ساختگیم لو نره،شروع کردم به صحبت کردن و برگشتم سمتشون و گفتم : ببخشدی من زیاد اینجاها نمیام!داداشم یه آدرس داده و گویا قبلا هم باهشون حساب کرده...بعد برای اینکه نپرسن کجاست، ذهنشون رو بردم به سمت دیگه ای و گفتم، چقدر هم دوره از اینجا! شما همیشه اینجا هستید؟! باید به داداشم بگم اینجا هم هست.نخاد اینهمه راه دور بره!! و...

لطف خدا بود که اتفاق بدتری نیوفتاد و باز لطف خودش بود که در این لحظات من واقعا طبیعیم و خیلی عادی میتونم نقشمو بازی کنم!

من به شدت الان خنده م میگیره :) اما اون لحظه تا زمانی که سوار اتوبوس شدم،فقط اشهد میخوندم :) به خدا میگفتم : یعنی دوست داری اینجا بمیرم و بعد بگن،اینم آره؟! :)
بابا شما چقدر خوب نقش بازی میکنی! من اصلا نمیتونم. یعنی وقتی میفهمیدم اول اونقدر میخندیدم که میومدن از رو زمین جمعم میکردم. بعد که به هوش میومدم ازم میپرسیدن به چی میخندی؟ میگفتم: وااااای شما منو اشتباه گرفتید. من اسمم اینه. فامیلیم اینه.. اینجا درس میخونم. معدلم ترم یک اینقدر شد. واسه این اومدم اینجا که... همه رو میگفتم. دو حالت پیش میومد یا از شدت معصومیت و صداقتی که تو چشمام بود ولم میکردن و مینداختنم بیرون. یا فکر میکردن دیوونه ام و دوربین مخفیه.. 
تا الان که اینطور نجات پیدا کردم. البت ممکنه اتفاقای بدتری هم بیفته:)
پاسخ:
:))عالی بود.
چه جالب.راستش من از ترس عواقبش این کار رو میکنم :) و فکر میکنم هرچقدر آرومتر و طبیعی تر باشم بهتر نتیجه میده :D و راه های احتمالی واکنش هاشون رو می بندم! یکبار دیگه هم وقتی راهنمایی بودم و ماشین شخصی به جای تاکسی اشتباهاً سوار شدم،انجام دادم.اونو که دیگه وقتی یادم میاد،میمیرم از خنده! :)
 فیلم کوتاه طور بود این پست :)
پاسخ:
مثلا اسمش رو میشه گذاشت :چطور شد به اینجا رسید که مرز بین طلبه و طلبه اینقدر بهم نزدیک شد! 
بسازید خب،نقش اولش رو هم بدید به خودم که اون "طلبه ی طلبه"خوب از توش در بیاد :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">