بازتابِ نفسِ صبحدمان

مشتری شو

پنجشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
باز نشر یک پست قدیمی 

حدود 6 ماه پیش، مجبور شدم تنهایی بروم روستای پدری برای انجام کاری. بین راه، ایستادم و آبجوش گرفتم. میوه فروشی که بغل سوپری بود، پرتقال های باغ خودشان را گذاشته بود برای فروش، رفتم سمتش و پرسیدم این پرتقال ها مال همین باغ هاست؟ گفت بله، و یکی را نصف کرد، داد دستم و گفت بخور، مشتری می شوی... ذوق کرده بودم که بالاخره پرتقال به درد بخوری پیدا کرده بودم، بعد هم آدرسش را به بابا دادم، تا امروز، همیشه، دو ساعت راه را، رانندگی می کنیم، می رویم سمت مغازه ی بین راه، پرتقال و لیمو و خرما می خریم. بهمان قول مرغ غیر کارخانه ای و گوشت تازه و تخم مرغ های محلی هم داده!! قبلترها، مجبور بودیم هرکدام از این ها را از چند جای شهر جمع کنیم! توی راه که می رویم برسیم به مغازه، هیچ وقت وسوسه و جذب اندازه ی بزرگ پرتقال مغازه های دیگر نشدیم و حتی برای بررسی، توقف هم نکرده ایم....


امروز، نشسته بودم خستگیِ بی خوابی دیشب و کار امروز را برطرف کنم... به گل های سفید روبرویمان نگاه کردم، گفتم چه سفیدِ خوبی! با انگشت، سمت نمازخانه را نشان داد و گفت، قرمزهای آن طرف را ببین! بعد هم از توی کیفش دو تا سیب بیرون آورد...هی گاز می زدیم و هی لذت می بردیم...یکهو یاد خاطره ی بالا افتادم...گفتم، مهناز! همه ی این سفید و قرمزها، و این خوشمزگی سیب ها، یعنی، مشتری شو! همه اش داد میزند که بیا مشتری خودم شو....همه ی این زیبایی ها، یعنی، بِچِش و بِبَر....یعنی این ها، تازه، اول راه است! یکدانه ببچش و طمع کن به بقیه اش...یعنی، بیا! همه ی خوب ها، پیش من ست...یعنی، جای دیگری متوقف نشو...از این ها لذت ببر تا بقیه و اصلش برسد....یعنی، حالا که فهمیدی خوب و زیبا چیست، ذائقه ات را به هورمونی و تقلبیَ ش مسموم نکن..بیا که همه اش پیش خودم ست....تازه، مشتری که بشوی، خارج از چارچوب هم برایت فراهم می کند! مثل سبزی فروشی که برایت خرما هم می آورد! اگر بداند مشتری ش شدی...



به این عکس نگاه می کنم و هی با خودم میگم ، اینه نتیجه ی مشتری ثابت شدن...در مثل که مناقشه نیست!


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۰۹

نظرات (۶)

به به....

یا من ارجوه لکل خیر....
*
چه قاعده هایی داره این دنیا
بیا بچش و ببر و مشتری شو...

ولی این نفس سرکش چقدر مقاومت میکنه و همش تقاضای همین پرتقال بززگ های غیراصیل رو میکنه و فکر و ذهن رو به همین محدود....
پاسخ:
بیا و بچش و طمع کن...

اصلاً ذائقه مون که مسموم شد ، وقتی به مرغ های هورمونی عادت کرد ، دیگه تحمل مزه ی اصلش رو نداره....
۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۴ ...:: بخاری ::...
کاشکی یاد بگیریم این مدل زندگی کردنو
پاسخ:
چقدر آدم اینطوری زندگیش قشنگتره...کاش بلد بشیم..
یه روز باید از نزدیک ببینمت و یا خفه ات کنم یا مچاله ات!
تو چجوری همه چیز را خدایی می بینی آخه؟ 
پاسخ:
:)) نمیری دختر.

۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۰۷ پلڪــــ شیشـہ اے
امان از این لطافت طبع شما بانوجان
پاسخ:
عزیزی بانو
چقدر خدا به ما مهربونه که بدیهامون رو می پوشونه و خوبیهایی که خودش عنایت کرده رو مضاعف میکنه و پخش میکنه و شرمندگیش می مونه برای بنده ی خطاکاری مثل من

ان شالله همیشه عزیز باشی درآسمانها..
کامنت خانوم برگ سبز خیلی خوب بود
پسندیدم
پاسخ:
:) بله .ممنون از شما و خانم برگ سبز. 
و این نوشته ای بود که باعث شد من قدیما عاشق نوشته های شما بشم...
چون منم تو زندگیم همیشه میگم از هرچیزی باید به خدا رسید و اگه نرسیم یه جای کار ایراد داره...
حالا میخواد اون درس خوندن باشه...رابطه باشه... کار باشه... کل زندگی... همش خدا...
خدا از شدت ظهور،پنهان است....
پاسخ:
:) یادمه لطف و محبتت رو بانو.
ان شاءالله روزیمون بشه که از خود خدا به خدا برسیم..بی هیچ واسطه ای...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">