بازتابِ نفسِ صبحدمان

کز کردن های من و آغوش تو...

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۲ ب.ظ
خاطره ای روشن از بچگی به یاد دارم. نمیدانم چند ساله بودم. کنار پدر و مادرم نشسته بودم و با آبنبات توی دستم بازی می کردم. تصمیم به خوردنش که گرفتم، ذوق زده آبنبات را توی دهان گذاشتم و تا به خودم بیایم، صاف قورتش داده بودم. اتفاقی نیفتاد. نه سرفه ای، نه چیزی... فقط من فکر می کردم قرارست اتفاق بدی بیفتد. از اینکه قورتش داده بودم می ترسیدم! کز کردم و گوشه ای نشستم. اول مامان بغلم کرد پرسید، چیزی شده؟ و من فقط سرم را تکان دادم که یعنی نه. از بغل مامان قاپیده شدم و توی بغل پدرم جا گرفتم. پرسید، چیزی شده؟ و باز سرم را تکان دادم. گفت دوست داری بروی خانه ی دایی (طبقه ی بالا) بازی کنی؟ و باز سرم را تکان دادم که یعنی نه.

آنقدر مهربانی کردند و آنقدر گزینه دادند که آخر، خودم را راحت کردم و با بغض گفتم "آبنات قورت دادم". و تمام پروسه های بغل کردن و خندیدن و حرف زدن ها ادامه داشت تا باور کردم اتفاقی نیفتاده و لازم نیست نگران باشم... شاید آخرین باری بود که حس می کردم از مشکلی با خیال راحت بیرون آمده ام... احساس سبکی و شادابی آن روز را خیلی وقت ها مزه مزه می کنم...


نگران و غصه دار که می شوم، ألا بِذکر الله تطمئن القلوب، مرا به یاد جمله ی بابا می اندازد که می گفت، به من بگو چی شده. خودم کمکت می کنم...لا تَقنَطوا من رحمة الله، مرا به یاد مهربانی ها و در آغوش گرفتن های پدر و مادرم می اندازد... وقتی می خوانم قل یا عِبادی الذین اسرفوا علی أنفسهم، جمله ی همیشگی و نصیحت گونه ی بابا را به یاد می آورم که می گوید، هر اتفاقی افتاد، هر کار بدی کردی، بیا پیش خودم...

حاشیه :
باور دارم که مهربان ترین مهربانان هستی، یا أرحم الرّاحمین...


موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۳

نظرات (۴)

درمورد حاشیه:

بقول شاعر مهربونیت قشنگه :)
پاسخ:
بله..دقیقا همینه..چه خوبه که با همین صفات, خدا رو ناز بدیم
انقد شورشو درآوردم فک کنم خدا حوصلمو نداره کلا :(
پاسخ:
حتی در مورد پدر و مادر هم نمی تونیم این رو بگیم... خیلی هم که شورش رو در بیاریم باز محبت دارن بهمون... خدا که دیگه جای خود... :)
سلام
چقدر این نوشته گوشه وبتون عالیه
میشه گفت چون جوان ها رو هم ذکر کرده این تربیت شدن از طریق دلدادگی توسط دلدادگی به همسر هم صورت می گیره
درسته؟
پاسخ:
سلام و نور 
سلامت باشید 

مشخصاً این مطلب در کتاب ذکر نشده. هر چند مطالب خیلی زیادی در رابطه با ازدواج و ارتباطش با عملکردهای دینی آورده شده. 
یک جمله ای دارن که می گن: جایی که نسل جوان باید بدون الفاظ و کلمات، سخن هایی را بیابند، در دوران کودکی ست؛ آن هم با انس طولانی با مادر، آن هم مادری که صدتا کار ندارد که یکی از آن ها مادری است.

با توجه به این جمله و کلمه ی تربیت که آورده شده توی جمله، بحثِ تربیت و شکل گیری شخصیت هست که بیشتر مربوط به همون زمان کودیکه.
الان باید حرفی هم بزنیم اینجا؟ جز اینکه خوش به حالت با اون ارتباطت با بالایی؟ 
پاسخ:
اینکه باور دارم، یک چیزه، اینکه چقدر این باورم به قلبم وارد شده و می تونه توی لحظات سخت آرومم کنه یک چیز دیگه...دومی، آرزوی خودم هم هست...

+مهربونی ذاتِ مهربان هاست...اما باید زمینه ی بروزش رو داشته باشیم..گاهی مشکلات، بهونه ای میشن برای اینکه مهربونی خدا رو با تمام وجودمون حس کنیم..شبیه بغل کردن های مامان و بابا، توی اون شرایط...اینجور وقت ها بیشتر هم به چشم میاد...درباره ی خدا میگیم: سبقت رحمتک غضبک...رحتمش بر غضبش سبقت داره و توی همه ی مشکلات اول رحمته...منتها ما گاهی سخت می بینیم، یا نمی بینیم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">