بازتابِ نفسِ صبحدمان

حاشیه‌های دیدار امروز(1)

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۰۹ ب.ظ
من و سمیه پای ثابت کلاس‌های ادبیات دکتر زرقانی بودیم. دکتر هم همیشه سنگ‌تمام می‌گذاشت و هر بار می‌گفت "بچه‌هایی که دانشجوی دانشکدۀ ادبیات نیستید، خوش آمدید!" یک‌بار خواهش کردیم از استاد که آن قسمت لیلی و مجنون که پدر مجنون او را به کعبه می‌برد برایمان بخواند. استاد می‌خواند با لحن بی‌نظیرش و توضیح‌هایی عرفانی می‌داد و اشک بود که از چشم من و سمیه جاری می‌شد... روز آخر ماندنم در مشهد، وقتی سه سالی می‌شد که دوستانم رفته بودند و من هنوز پای ثابت کلاس‌های استاد زرقانی بودم، با بغضی که سعی می‌کردم اشک نشود، برای خداحافظی رفتم پیش استاد... استاد گفتند هیچ وقت لیلیِ ازلی و ابدیت را فراموش نکن، هر جا که هستی و به هر کاری که مشغول می‌شوی و بعد خواندند : من قوت ز عشق میپذیرم/ گر میرد عشق من بمیرم.



 امروز سمیه بی‌هوا خواند: من قوت ز عشق می‌پذیرم/ گر میرد عشق من بمیرم


حاشیه:
پروردۀ عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم

۹۷/۰۵/۱۱

نظرات (۲)

۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۰ محمدرضا .....
یادش بخیر
سال اول یا دوم دبیرستان سر کلاس ادبیات این شعر را معلم گفت بخون
منم خوندم و گریه‌های بی امان...
پاسخ:
تصویری داشتیم توی کتابهای ادبیات، از همین داستان.. مجنون و پدرش.. خیلی حزن داره اون فضا و توصیفی که نظامی بزرگ داره..
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۱ پلڪــــ شیشـہ اے
چه قدر خوب هستند این اساتید. خدا زیادشون کنه
شعر دلچسبیه.
از این استاد ادبیات هایمان آرزوست 
من از ادبیات دانشگاه به ادبیات علاقه مند شدم. از بس استادمون کلاسشون جالب بود و وقت میگذاشتند و حسابی هم دانشجو رو مشارکت میدادند.
البته مضامین عارفانه گفتن که دیگر قبله ی آمال است در این باب :)
الحمدلله
خوش به سعادتتون
پاسخ:
چقدر عالی. ان شاءالله خدا حفظشون کنه.
ان شاءالله از این آدم های خوب و حال خوب کن ومتعهد و متخصص زیاد بشن... ان شاءالله شما هم جزء این دسته باشید :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">