بازتابِ نفسِ صبحدمان

حاشیه‌های دیدار امروز(2)

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ب.ظ
فاطمه می‌گفت، هر بار که حضرت آقا را توی تلویزیون می‌بینم یاد تو می‌افتم که آن سال که حضرت آقا آمده بودند برای سخنرانی دانشگاه، درست روبروی خوابگاه شما، با اینکه پنج دقیقه فاصله داشتی، کارت دیدارت را دادی و گفتی "دوست ندارم برم دیدار". 

به این روز + فکر کردم و به دیداری که هیچ وقت دیگر نصیبم نشد و به بغضی که سال‌ها دارم.

آدم‌ها چقدر تغییر می‌کنند...

۹۷/۰۵/۱۱

نظرات (۵)

من اونجا فکر کردم پدرتون مخالف بودن که از شیراز برین تهران!
الان فکر کردم میخواستین برین مشهد؟ یا چی؟
پنج دقیقه فاصله قضیه ش چی بود؟
و مصداق تغییر آدمها رو هم در این پست متوجه نشدم!
گیجم الان!
پاسخ:
بله. :)
خیر. :)
حضرت آقا سالی که تشریف آوردن دانشگاه فردوسی، روبروی خوابگاه ما، محل سخنرانیشون بود .
اون زمان برای رفتن و شنیدن فرمایشات حضرت اقا نه شوقی داشتم و نه لزومی رو حس می کردم، برعکس این سال ها....
چرا نه شوقی نه لزومی؟
اذن ندادنِ پدرتون یه دفعه ی دیگه بود که بعد از اون ماجرا بود؟


+اون سال من تو اون جمع بودم... رویایی ترین مجمعی که حضور داشتم... رویایی ترییییین! ^_^
الله الله الله الله، اللهُ اکبر
جانم فدایِ لحظه ی عمر تو رهبر!

وااای چه شوری بود^_^
ساااالها بود برای رسیدن به اون لحظه اشک می ریختم... بالاخره خدا حاجتم رو داد :)
پاسخ:
اون سالها من خیلی متفاوت بودم.... دیگه نگم برات :) واقعا متفاوت. بنابراین اهمیتی نمی دادم به این موضوع...
اون سال (فکر کنم 96 یا 87 بود) با اختیار خودم نرفتم. بعدها که از مشهد رفتم، تقریبا راهم خیلی تغییر کرد. دیدگاهم و همه چیز عوض شد.. حالا دیگه دلم میخواست دیداری برم و نمیشد تا اون سال که باز فراهم شد و پدر اجازه ندادن و ... تا امروز که هنوز نصیبم نشده...

+واقعا؟ من نشسته بودم جلوی تلویزیون خوابگاه، بچه های دانشگاه رو می دیدم . نصف چهره ها آشنا بودند و می شناختیمشون. نشستم و کمی فرمایشات آقا رو گوش دادم و نیمه رها کردم و رفتم...

تلخترین خاطره ی عمرم هست... آدم ها تغییر می کنند واقعا... حسرتهاشون می مونه..
عجب! اشکالی نداره، آب کم جو تشنگی آور به دست جانم ^_^

اتفاقا این تغییر کردنه مطمئنا خیلی لذت بخش تر از ملاقاتیه که بی علاقه می بود. ما هم خودمونو به زور جا داده بودیم و مصداق اون پستِ سیاهی لشکر شما بودیم. رفتیم بگیم ما هم هستیم. الکی!
یادمه یکی از سخنرانها گفت از حالا باید صادقانه شعار بدیم ای رهبر آماده آزاده ایم آزاده! منو میگفت! :/

+دارم فکر میکنم نکنه همو بشناسیم اصلا! :دی
البته با عظمت دانشگاه فردوسی خیلی احتمالش کمه. ولی تصورش هم شوق انگیز بود :)
پاسخ:
میترسم خفه شم...
نمیدونم...همیشه دوست داشتم توی سنین کمتری  بعضی چیزها رو میچشیدم. البته زیاد بهش فکر نمیکنم :)
نه بانو. اصلا همینکه به این فکر بودید که برید خودش خیلی حرفها دارد. الحمدلله :)


+بعید هم نیست:) 
واقعا شوق انگیزه :)
من شما رو به ماجرای اویس قرنی ارجاع میدم ^_^


+کاش ما هم هم جهت با شما تغییر می کردیم. هعی روزگار!
پاسخ:
اویس که اویس بود...

+تغییر مسیر یعنی تازه، ابتدای راه.. کاش همه چیز با تغییر مسیر حل میشد، تازه اول راهه و راه هایی که بقیه رفتن رو باید تازه رفت. ولی خب الحمدلله.. داریم میریم دیگه :) شما که الحمدلله بودید در مسیر. باید جا پای شما بذاریم. پس محکم برید که جاپاتون بمونه  لطفا :)
جدددا؟ 
پاسخ:
بله...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">