بازتابِ نفسِ صبحدمان

روز وصل دوستداران

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ب.ظ
سال 87 بود. آن روز دلگیر که کنار تلفن عمومی‌های خوابگاه ایستاده بودیم و قرار گذاشته بودیم که ده سال بعد هرجای دنیا که بودیم، بیاییم مشهد و باز کنار هم باشیم. تولد سمیه 11 مرداد بود. گفت قرارمان 11 مرداد 97. روز تولد من. همه مطمئن بودیم که به قولمان عمل می‌کنیم چون نعیمه قانونی داشت که می‌گفت، اجازۀ شوهر را گرفتن، خیلی راحت‌تر از اجازۀ پدر است! و ما همه مطمئن بودیم که تا ده سال بعد حتماً ازدواج کرده‌ایم.

امروز همۀ بچه ها مشهد هستند و تنها کسی که به قولش عمل نکرد من بودم. از مباحثه برمیگشتم، نشستم روی یکی از نیمکت‌های پارک نزدیک خانه، لپ تاپ را باز کردم و مهمان لحظاتشان شدم. چشمم سمیه را بیشتر از همه دنبال می‌کرد. صدای خنده‌های مژگان، هنوز هم بی اختیار آدم را به خنده می‌انداخت، مرضیه همان‌قدر آرام بود و لبخند همیشگیش را داشت. آخرین تصویری که از فاطمه داشتم مال وقتی بود که نشسته بودیم جلوی کتابخانۀ مرکزی و فاطمه با چهرۀ محزونی که داشت از علاقۀ بی حاصلش به یکی از پسرهای فیزیک می‌گفت. و الان دختر کوچکش را بغل کرده بود و شبیه همان سال‌ها، شیطنت می‌کرد. نعیمه همان سال‌ها هم شبیهِ امروزش بود. انگار همیشه می‌دانست از خودش و دنیا چه انتظاری دارد. رو کرد به من که دستم را زیر چانه گذاشته بودم و با اشک نگاهشان می‌کردم و پرسید، "یادته بهت گفتم تا یروزی نیام توی این دانشگاه به عنوان استاد ول کن نیستم؟ از مهر دارم میرم سر کلاس". راست می‌گفت. توی آزمایشگاه بودیم، داشتیم اسید را به باز اضافه می‌کردیم، قطره قطره، تا باز تغییر رنگِ ناگهانی بدهد. همان لحظه نعیمه گفت، "تغییرات ما هم همین‌قدر تدریجیه...یکهو بیست سال دیگه، بهت میگم سلام فلانی! منو یادت میاد؟ الان من اینم! تو که نمیدونی توی این بیست سال چی کشیدم تا این شدم..تو فقط همون لحظه‌مو می‌بینی..و انگشت اشاره‌اش را گرفت سمت در کلاس روبرو و گفت، اون روز، من استاد اینجام"..

حرف زدیم، خندیدم، گریه کردیم حتّی. لعنت به تک‌تک‌تان که این‌همه خوبید و همۀ آن سال ها خاطرات دوست داشتنی برایم ساختید!

حاشیه :
بقیه حرف ها بخاطر طولانی شدن پست، حذف شدند...

۹۷/۰۵/۱۱

نظرات (۱۴)

منم دلم می‌خواد از اینا:) سعی می‌کنم یه روزی تو پاییز ۱۴۰۷ با بهترین دوستام قرار بذارم. پاییز بودنش هم فقط به این دلیل خودخواهانه که خودم پاییز به دنیا اومدم و خیلی دوستش دارم:)
تا اون موقع احتمالا دیگه همه بچه داریم:)
پاسخ:
غم انگیزه ولی...یک غم عجیبی داره. از اون وقت هاست که حتی اگر خیلی از گذشته ت استفاده مطلوب کرده باشی، باز هم غمگینی...
توی این جمع هم همه، بجز دو نفر متاهل و بچه دار بودند :) ذوق داشت دیدنشون.
مشهد بودید شما قبلا ؟؟؟
انتظار نداشتم خانم الف هم بگن لعنت به شما که انقدر خوبید. ولی خداییش هیچ چیزی تشدید این کلمه ی لعنت رو نداره واسه بیان شدت خوبی :)))
پاسخ:
بله. حدود 7 سال :)

:)این جمله، جمله ی خداحافظی من باهاشون بود. مرضیه جواب داد: خوبی از خودته لعنتی :))
[جمعِ مودب ها]


+گاهی خیلی دل میطلبه که هیچ ترتیب و آدابی توی گفتارش رعایت نکنه... نمیدونم چقدر نوع کلمات و جمله ش اشتباهه، ولی این جمله غم و شادیم رو یکجا نشون میده :)
عه فکر می‌کردم همش از اول شیراز بودید. ( من یه بدبختی دارم که شهر شما و پلک شیشه ای رو همش قاطی می‌کنم. الانم نمیدونم شیراز بود یا اصفهان. هیچ کدوم هم که دعوت رسمی نمی‌کنید ما بیاییم که برامون جا بیفته قشنگ که کی کجاست :D ، یه همچین موجودات پررویی هستیم ما هفتادیا :)) )
اتفاقا چن روز پیش با بچه های ارشد ژنتیک پزشکی بودم داشتن ناله سر می‌دادن که کلا سه چهار تا گرینه دارن برای دکترا که مشهدم این بین بود و  می گفتن که عمرن اونجا هم بتونیم قبول شیم.
چه اراده ای داشته اون دوست تون :))


در مورد لعنت هم خودتونو اذیت نکنید. من قبلا گشتم، مثل واژه ی " دیوانه " که جایگزینی نداره این لعنت هم جایگزین نداره ...
پاسخ:
:)) یکبار دیگه هم بهت گفته بودما. مثل اینکه تا نیای درست نمیشه! :) قدمت سرچشم. تشریف بیار شیراز در خدمتیم. البته اگر وسط راه اصفهان پیاده نشی یهو!! 
امان از شما دهه هفتادی ها :)) الان اکثر نزدیکان ما دهه ی هفتادی هستند. از دوست و همکار و آشنا و ... خدا حفظتون کنه :)


کلا این رشته همینطوریه. ما سر کلاسهامون 3 نفر بودیم کلا :)

بهش می گفتیم "خط مستقیم".. فقط یک مسیر رو توی زندگی میشناخت. هنوز هم همینطوریه 


اصلا جایزگین نداره :)
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۶ پلڪــــ شیشـہ اے
@پرواز...
خب جانا پاشو بیا بیا. :))
همه تون بیایید.
از اصفهان رد شدید خبر بدید، میزبانتون باشیم.
خونه مون کوچولو هه ولی بالاخره خونه ی بابا ها هست. همینجا هم تا پنج نفر و جوابگو هستش :'))))
پاسخ:
:)
حفظک الله بانو :)
خوش به حالتون. نصف بیشتر بچه‌های ما کلا از ایران رفتن. دیدارمون مونده به قیامت.
ولی شدیداً و قویاً خواستار بقیه‌شیم. چرا حذف می‌کنی خب آخه. غصهٔ طولانی بودنشو نخور :دی
پاسخ:
به قول یکی از بچه‌ها، امروز می‌گفت، خودشون رو وقف شوهر و بچه کردن :) یکی از جمعمون رفته کانادا. و عجیب اینکه، با اینکه خیلی با هم صمیمی نبودیم، چند بار خوابش رو دیدم و به شدت دلم براش تنگ شده و دلم میخواد ببینمش. هیچ آدرس و نشونه ای هم ازش ندارم...

:) ممنونم بابت استقبالت و وقتی که میذاری و لطف همیشگیت :) حرفهایی دارم برای نوشتن، شاید بنویسمشون توی پست های جدا. حداقل نوشتن، بار غمم رو سبکتر میکنه :) 
وقتی دوم راهنمایی بودم برادرم تازه به دنیا اومده بود. دوست صمیمی اون سالم هم همون سال برادر تازه ای به جمعشون اضافه شد. قرار گذاشتیم ۱۸ سال بعد یعنی امسال ۳۱م تیرماهی که من نمیدونستم روز سالگرد ازدواجم خواهد شد با برادرهامون ساعت ۱۴ ظهر پای برج ایفل باشیم. :))

خوش انصاف چند بار شماره شو عوض کرد و من در نهایت ازش بی خبر موندم ولی اون شماره منو داشت.. کاش خبری ازم می گرفت ^_^

خوشیهاتون مستدام. 
آقا دوست دارم بپرسم چند سالتونه؟ اشکالی داره؟
پاسخ:
ما دهۀ 60ی ها فکر میکنم خیلی تحت تاثیر فیلم ضیافت بودیم. از این قرارها زیاد میذاشتیم :) برج ایفل :)) عالی بود. 

عزیزی بانو.

چه اشکالی داره :)  32 :)
حرف ها با یه دوست واقعی به این زودیا تموم نمیشه ! زن و مرد هم نداره :|
:)
پاسخ:
بله واقعا...

+شاید این عرضم زیاد مرتبط به کامنت شما نباشم، عذرخواهی میکنم:
آدمها در گذر زمان خیلی تغییر می کنن. وابستگی عاطفی ای که بهم دارند بخاطر همون خاطراتی هست که در گذشته داشتن. اگر از این منظر نگاه کنیم و یک علاقۀ بی قید و شرط داشته باشیم خیلی حرفها برای گفتن و شنیدن خواهیم داشت.. اما اگر منتظر باشیم با آدم هایی روبرو بشیم که همونقدر توی ذهنمون بی نقص هستند، هم سکوت نصیبمون میشه و هم بقیه به همین دلیل ازمون فاصله میگیرن.. من امروز یک ارتباط بی قید و شرط رو تجربه کردم بعد از مدت ها.. که البته فکر نمیکنم برای همیشه عملی باشه، همه مون تغییر کرده بودیم، و راه های متفاوتی پیش گرفته بویدم و شاید خود به خود این رشته مرتبط گاهی کمرنگ بشه و گاهی کلا از بین بره.. غم انگیزی ماجرا همین هست..
بله. یه بار دیگه اشتباه گفته بودم و بهم گفتید ولی خب یادم میره باز !!
خدا ما هفتادیا رو حفظ کنه براتون :)) 
ما هم ۱۲ نفریم سر کلاس فقط. ولی ارشدا و دکتراهامون دو تان یا سه تا!!!
با این حالم بچه ها مشکل شغل دارن !!!!


چه پست با برکتی شد. یه اصفهان و یه شیراز افتادم من :)

پاسخ:
واقعا خدا حفظتون کنه ان شاءالله :)


:)) بله بله. در خدمتیم. 
هعییییی از این ضیافت بازی ها
پاسخ:
ضیافت بازی.. .. تعبیر خوبتری هست :)

امروز یکی از دوستامون نبود..داشتم فکر میکردم یروزی میرسه که دور اماممون یک عده گعده زدن، بعد هی اونجا دنبال هم میگردیم... یکی میگه فلانی جاموند، اون یکی درگیر زندگیش بود نشد بیاد، اون یکی....کاش رفقا، دست همو ول نکنن...
من ندیدم اون فیلمو! همینطوری قرار مداری بود؟
یادم نیست پیشنهاد کدوممون بود شاید پیشنهاد دوستم بوده که اون فیلمو دیده! :))
امسال کلی خودمو کشتم که مستر منو پای برج برسونه نشد:))
نگرانم که اون دوستم منتظر مونده باشه و من بدعهد ماجرا شده باشم :دی
خوشم میاد به سن قانونی خروج از کشور برادرامونم فکر کردیم و تاهل احتمالی خودمون و تابستون که تعطیل هم باشه بتونیم بریم :دی

خدا حفظتون کنه ^_^
همسن خواهرم هستین. :)
پاسخ:
:)) 
ان شاءالله ده سال دیگه بچه های وبلاگی قراری بذارن همه مون جمع شیم پای برج :)


سلامت باشید :) همچنین شما و خواهر عزیز رو :)
ان شالله تا اون موقع کشور و مهد آزادی رو فتح کرده باشیم ^_^

سلامت باشین همچنین شما و خانواده محترم. ^_^
پاسخ:
ان شاءالله :) ان شاءالله

ممنونم بانوی جان :)
طولانی شدن پست خوبه. والا!
پاسخ:
اگر مخاطبین اذیت نشن، برای خود آدم خیلی خوبه. واقعا!
مخاطبین اذیت بشن میتونن نخونن. نگران ماها نباشین :))
پاسخ:
ممنون :)

یعنی ده سال دیگه هم مارو لعنت میکنید؟

ببخشید که از کل حال و هوای قشنگ پست همچین برداشت فانی کردم :)
پاسخ:
نفرمایید. ان شاءالله تا ده سال دیگه آدم شده باشم، از ادبیات بهتری استفاده کنم.



ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">