بازتابِ نفسِ صبحدمان

تو با مایی و بسیاریم، ما را کم نباید دید...

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۰ ب.ظ

بعد از این همه سال، باز، لحظۀ آخر داشت همه‌چیز به‌هم می‌خورد و چون این‌بار به لطف خدا، مقدمات زندگی را دو نفری فراهم کرده بودیم، بهانه‌ای نمانده بود جز بهانۀ به تأخیر انداختن مراسممان. زیر بار نرفتیم و جریمۀ این زیر بار نرفتن، به‌هم خوردن مراسم عروسیمان بود. مراسمی نگرفتیم و درست روز قبل از خداحافظی از شیراز، چند تا از شاگردهام و مربی‌ها جشن کوچکی توی نمازخانه برایمان گرفتند، دو تا از هم‌مباحثه‌ای ها را هم دعوت کرده بودند، شب بی‌نظیری بود. مراسم ازدواج ما، در کنار کسانی برگزار شد که روحم انس عجیبی با آن‌ها داشت، از بودنشان شادِ شاد بودم و چه جایی بهتر از نمازخانه...

حواشی:
1.کنارشان شام عروسیمان رو خوردیم. چند نفری چراغ روشن نمازخانه را دیدند و آمدند و از شام عروسیمان خوردند. دعایمان کردند و رفتند.

2.عذر خواهم بابت نوشتن این خاطرات. گفتم شاید برای یک نفر مفید باشه و اگر کسی توی موقعیت مشابه باشه، یک‌وقت دلش نگیره و مطمئن باشه که خداوند بهترین‌ها رو رقم می‌زنه، جوری که بگی "خدایا ممنونم که چیزی که می‌خواستم نشد و بهترش رو پیش آوردی"...
۹۷/۰۷/۲۷

نظرات (۷)

۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۵۱ آشنای بی نشان
همیشه تو نگاهتون خدا پررنگه
پاسخ:
خدا توی نگاه کسانی پررنگه که انانیتی ندارند.. نه منِ بیچاره.. دعامون کنید...
تبریکات و آرزوی خوشبختی و ازین صبتایی که من زیاد بلد نیستم بگم ولی خدا منظورمو می‌فهمه که کافیه...
پاسخ:
زنده باشید. هر چه از شما دوستان عزیز برسه، نیکو و بسیار با ارزشه.
چرا عذرخواهی؟ 
از زندگی نوشتن، خوبه. نه تنها خوبه که به اعتقاد من لازمه. دوره، دوره سبک زندگیه و باید حرف زد...
پاسخ:
گفتم شاید به درد نخور باشن...
من اصلا این وضعیت رو متوجه نمیشم 😅 آخه مگه میشه بعد از این همه سال، بازم کسی مخالفت کنه و بگه مراسم رو عقب بندازید و بهونه بیاره و... . چجوریه آخه! آدم از چی درست شده مگه که اینطوری کنه با دونفر... 
پاسخ:
گاهی اینطوری میشه واقعا.. توضیح دادنش سخته. خیلی از عوامل دست به دست هم میدن برای مواضعی که آدم ها انتخاب میکنند در برابر موضوعات...
ای جان چه بامزه...
خدا خیرشون بده...
چقد ساده و دوست داشتنی...
الهی خوشبخت و عاقبت بخیر بشین دوست عزیز...
مهم اینه حرف اول و آخر زندگی مشترک شمارو خدا بزنه....
واقعا همین طوره خود من بعد کلی امتحان و غر زدن به خدا حسابی ازش تشکر کردم که اونی که من میخواستم نشد....واقعا خدا مهربانه و حواسش هس...
خاطرات زندگی شما فقط برای شما درس نیس بلکه برای ما هم مفید و پر از تلنگر ودرس هس...ادامه بدین لطفا دوست عزیز...
پاسخ:
زنده باشی خواهر عزیزم
بله.. واقعا همین مهمه. ان شاءالله اینطوری باشیم...
خداوند رب قابل اعتمادی هست...
لطف شماست... هرچه هست از خداست ان شاءالله وسیله خوبی باشم...

چقدر حس این پست ها خوبه. چقدر خوبن :)
پاسخ:
جدی؟ :) ترغیب میشم از این دست بنویسم... فکر میکردم زیاد به درد بخور نیستن... ان شاءالله خیر باشه :)
روز قبل از خداحافظی از شیراز ؟؟؟
یعنی دیگه شیراز نیستید ؟؟؟ من قرار بود بیام شیراز پیش شمااا !! یادتونه؟؟؟!! 
دیگه انگیزه ی شیراز رفتنم به صفر رسید.
اصن میرم اصفهان پیش پلک شیشه ای :)
.
.

چند باره که برمی‌گردم و این پست رو میخونم. عکسش رو می‌بینم. و خب هیچیم نمی‌تونم بگم ...
فقط آرزوی خوش بختی می‌کنم ... و دعا می‌کنم که محبت بین شما و همسرتون هر روز بیشتر از دیروز باشه ... و آرزو می‌کنم که ملایمت زندگی‌ دو نفره تون انقدری باشه که هیچ ناملایمتی به چشم تون نیاد و آزاردهنده نباشه... 
که به قول حافظ جان
گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک :) 

پاسخ:
بعله :) اینقدر نیومدی که رفتم . حالا اینجا در خدمتیم. فرفی نداره. تا هنوز بوی شیراز رو دارم بیا :))
اصفهان رو هستم. من هم میام :)
.
.
زنده باشی خواهر جانم.ممنونم از دعای خیلی عالیت.. ان شاءالله در حق خودت به بهترین شکل مستجاب بشه.

عجب مصرعی :) کلی خاطره دارم باهاش... چندین بار توی دفتر خاطراتم نوشتمش خطاب به همسرم توی اون دوران سخت :) ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">