بازتابِ نفسِ صبحدمان

خدا دانی و خدا نداری...

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۱ ق.ظ
یکبار با پدر و مادرش رفته شمال. چندبار سنگ برداشته و توی آب پرتاب کرده. لذتش توی ذهنش مانده. آمد خانۀ ما. یک سنگ کوچک از کنار گلدان برداشت و سعی کرد با زبان بچه‌گانه‌اش ماجرای پرتاب سنگ را تعریف کند. "بابا"، "آب"، "پرت"، که یعنی بابا سنگ داده و من پرت کرده‌ام توی آب. امّا اصرار دارد برایش یک کاسۀ بزرگ آب بیاوریم تا سنگ را پرتاب کند و نشانمان بدهد. سعی می‌کنیم منصرفش کنیم. سنگی برمی‌داریم و آرام پرت می‌کنیم روی فرش و داستان را به زبان خودش تعریف می‌کنیم. قبول نمی‌کند. کلافه می‌شود و بهانه می‌گیرد و آب واقعی می‌خواهد برای پرتاب سنگ. آب می‌آوریم. آب را لمس می‌کند. می‌خندد، سنگ را پرتاب می‌کند و می‌رود دنبال بازی خودش...

حاشیه:
همین برای روضۀ امشبم کافی ست که به حال خودم گریه کنم! آبْ ندیده‌ای هستم که هر سرابی را آب می‌دانم و به آن راضی می‌شوم. سایه‌ای از "او" در ذهن دارم که هر چه بگویم و بنویسم، همان سایه ست، همان سایۀ ذهنیِ وهمی. خدا را در کتاب‌ها می‌خوانم و می‌شنوم، امّا ندارمش. حسّش نکرده‌ام. شبیه تشنه‌ای که آب می‌طلبد و دستش به آب نمی‌رسد و سعی دارد با تصور آب، سیراب شود و هرچه غیر از آب به او بدهی، فکر کند آب ست...
برای بیچارگیِ من، همین بس که نفس کودک من، هنوز هر سرابی را آب می‌پندارد و به آن راضی ست...
موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۲۰

نظرات (۶)

۲۰ آذر ۹۷ ، ۰۰:۱۵ آشنای بی نشان
چه قدر قشنگ
پاسخ:
التماس دعا...
۲۰ آذر ۹۷ ، ۰۱:۱۴ حمید حمیدی
ممنون از نوشته تان
پاسخ:
سلامت باشید
هو من عندالله
۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۱:۲۸ خورشید ‌‌‌‌
سلام خواهر جان

حال و روزگارتون عالی ان‌شاءالله

یه مدت خاموش میخوندمتون، دلم تنگ شده بود برای حرف زدن :)



خدا را در کتاب‌ها می‌خوانم و می‌شنوم، امّا ندارمش. حسّش نکرده‌ام. شبیه تشنه‌ای که آب می‌طلبد و دستش به آب نمی‌رسد و سعی دارد با تصور آب، سیراب شود و هرچه غیر از آب به او بدهی، فکر کند آب ست...

والعاقِبَةُ لِِلمتَّقین

من این چند جمله رو با عمق وجودم درک میکنم... :(
اولِ راه که اصلا نمیدونستم کجام و چی میخوام
بعد هم گم شدم بین کتابها و سخنرانی ها 
هرچی این در و اون در زدم دیدم نه! نمیشه! خدا رو نمیشه اینجوری پیدا کرد...

ولی هنوز هم نمیدونم پس چجوری میشه پیداش کرد؟ 
بهتر بگم: چجوری میشه بهش رسید؟
بهش ایمان داشت؟
ایمان قلبی
با یقین
پاسخ:
سلام و رحمت الله :)
ممنونم. همچنین ان شاءالله
ممنون که وقت میذارید :) از دوست شنیدن خیلی خوبه، ممنون که نوشتی برام :)

اینکه علم حصولی ما بشه علم حضوری، گویا خون دل خوردن و تلاش و ممارست و تهذیب میخواد. همه ش در کنار هم و استمرارش، باعث میشه این اتفاق بیوفته ان شاءالله...
عالی بود...
۲۳ آذر ۹۷ ، ۰۱:۰۰ سربازکوچولو ...
وقتی صفحه وبلاگتون رو باز کردم حس قشنگی داشت
پاسخ:
زنده باشید
هوم ... فک کنم فهمیدم چی نوشتین
پاسخ:
شما خودتون استادید. درس پس میدیم خدمت شما و بقیه دوستان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">