بازتابِ نفسِ صبحدمان

۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

"جاده ی جهنم،با نیت های خوب تزئین شده."

شاید یکی از بهترین جملاتی بود که می شد در فیلم های هالیوودی شنید.پشت صحنه ی این جمله،کاری خیرخواهانه ،ولی با روشی غلط بود...



"طبق آیات و روایات بمنظور اینکه بانوان چادری، کارهایشان را همه به روز چهارشنبه موکول کنند و با حجاب اسلامی ولو اگر کاری ندارند در خیابان ها گذری داشته باشند واکنش و برخورد مناسب اسلامی در مقابل افراد آزادی خواه نیست.آیات و روایات و همچنین سیره معصومین-علیهم السلام- بخصوص حضرت صدیقه کبری -سلام الله علیها- صریحاً بر این عمل تاکید دارند که خانم های محجبه تا میتوانند خودشان را از انظار عمومی پنهان دارند چه برسد بر اینکه اگر هم کاری در بیرون نداشتند به بهانه مقابله با این افراد، خودنمایی با چادر کنند..."


حواشی :
  • برای بانوان عزیز دغدغه مندی که، دلخور بودند که چرا برای مقابله با "چهارشنبه های سفید" به این شیوه، همراهیشان نمی کنم....



  • کتاب "سیری در سیره نبوی" شهید مطهری، مبحث "کیفیت استخدام وسیله"،میتونه منبع مناسبی برای مطالعه باشه.
۱۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۱
دو گروه شده بودیم.یکی،سعی داشت،خدا را انکار کند و گروه دیگر می بایست،با استدلال،اثبات کند.تا برای پرسش و پاسخ های از این دست،آماده شویم.گروه انکارمان،قوی تر بود.از هر کجا من و همگروهی،گریز می زدیم،یک ایراد می گرفتند و نفی می کردند و بر میگشتیم سر جای اول.همگروهی ،بعد از چند دقیقه سعی و تلاش،همراه با بیرون زدگی رگ گردن،برای اثبات خداوند ،مشت محکمی روی میز زد و گفت : "لَکُم دینکم وَ لِیَ دین"،...در را محکم بست و رفت!
۱۲ نظر ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۰
این روزها شدیداً نیاز به بازخوانی افکار،عقاید،سبک زندگی و منش شهید دکتر عبدالحمید دیالمه حس می شد.الحمدلله دوستان زحمت نرم افزارش رو کشیدند.انصافاً اسلام،این توانایی و ظرفیت رو داره که افرادی تربیت کنه که برای سال ها و بلکه قرن ها،بعد از خودشون هم،تازه باشن..


نرم افزار آقا وحید را از بازار دریافت نمایید: 
۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۱

هر جا رسیدم هیزمی برداشتم. انداختم روی بقیه‌ی هیزم‌هایی که پشتم، کوت شده بود. همین‌طور که می‌آمدم توانم بیشتر می‌شد و احساس سنگینی بار را نداشتم. خب ،خاصیت ذره ذره، جمع کردن، اینست. و همه‌ی سال این کوت پشت سرم را از این طرف به آن طرف جابجا می‌کردم. هیچ خیالم نبود که شب نوزدهمی هم هست. و حالا رسیده‌م. بدبختی این‌جاست که اگر اراده کنی و فندک غضبت از دست نوازشگر و خسته‌ت جلو بزند، آن وقت این منم و این همه بار هیزمم...


حاشیه :

 [یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إنّ الله یغفر الذنوب جمیعاً انه هو الغفور الرَّحیمسوره زمر، آیه 53
۶ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۳
می گفت،آشغال بد بویی داری.می ری توی باغچه،یه چاله می کنی،و دفنشون می کنی.راحت می شی.یکوقت هم،همون جای چال کردن آشغال ها،یک درخت می کاری و مراقبت های لازم را انجام می دی،اون آشغال،تبدیل به کود و بعد هم میوه ی شیرین و خوشبو می شه.حالت اول،توبه ایست که قدرت ستر(پوشاندن) داره وحالت دوم قدرت مبدّل،همون که می گی "یا مبدل السیئات بالحسنه".توبه ی تبدیل،توبه ی کاملی ست با تمام شرایط و تقوا و مراقبت های بعدش..


حواشی :

1.بدن یک انسان،برای اینکه بتونه خوب کار کنه،لازمه که تک تک سلول هاش،خوب و درست باشن.ما، تک تک سلول های یک جامعه هستیم.اصلاح،باید از همین تک تک ها،شروع بشه.

2.مطلبی نوشتم و به اشتباه به جای ثبت موقت،منتشر کردم.ناقص بود و بنا داشتم بعدتر منتشر کنم.از زمانش گذشت و پشیمون شدم.آرامش حضرت آقا،من رو یاد داستانی می ندازه.اوستایی که هر روز یک کوزه میداد دست شاگردش و می گفت برو آب بیار ویه پس گردنی هم می زد به شاگرد،می گفت،برای اینکه کوزه رو نشکنی! یک روز شاگرد برگشت و کوزه،شکسته بود.اونروز اوستا،نه تنها کتکش نزد،بلکه با مهربانی آرومش کرد.در مثل مناقشه نیست...
این"ترقه بازی"  همون آرامش و محبت بعد از حادثه ست.پس گردنی رو به دفعات،به دشمن زدیم،حضرت آقا توی سخنرانی های متعددشون،هم پس گردنی های دشمن رو زدن و هم نیشگون به خودی هایِ به خواب رفته.الان وقت تشر نیست...این منش رو بیشتر می پسندم.
۶ نظر ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۳

مستند تشییع بزرگ, الان از شبکه افق.

تکرار،فردا ساعت 11،شبکه افق.



هنوز,دل,می سوزد...



۲ نظر ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۵
پرسید،چرا؟
"کمبود مایع آمنیوتیک"،را برایش توضیح دادم.کمبودی بوده که پایی که باید راست باشد،کج شده..نگران بود.با ناراحتی پرسید،درمان دارد؟ گفتم،می شکنند تا  صافش کنند...


حاشیه :

اگر آن ساغری که خواسته بودی به شیشه نیست، بشکن مرا...
۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۷

این،یعنی،بابا خانه است؛بریده های روزنامه و مطالب روزنامه ای مارکر شده که باید به آرشیو روزنامه ها اضافه شود برای صحافی.

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۶
دو هفته ای هست که تا چشم روی هم می گذارم،تمام گذشته ،مو به مو،صحنه به صحنه،جلوی چشمم رژه می رود...اشتباهات،رفتارها،حرفها،گاهی مجبور می شوم،همان موقع سر سجاده بنشینم و استغفار کنم،ناراحت باشم از اشتباهات،خطاها،انگار یک چیزی مجبورم می کند به واکاوی تمام لحظات عمرم....روزها،خمیازه می کشم،درس می خوانم..خمیازه می کشم،درس می دهم...خمیازه می کشم...پرونده ی بیمار می خوانم...خمیازه می کشم،کتاب می خوانم..از سردرد،دستمالی به سرم می بندم،فلسفه می خوانم...تا شاید ناخودآگاه خوابم ببرد..چند دقیقه می خوابم و با صدای قلب خودم از خواب می پرم...هرچقدر هم بلغم و صفرا را بالا و پایین کردم،درست نشد! 

به استاد گفتم،کلافه شدم.می گفت،خیلی فرق می کند که کسی از مربی بوکسش،کتک بخورد یا توی یک دعوای خیابانی...مربی می زند،اما هدفدار...می زند،برای "ساختن"..اما توی دعوا ،می زنند ،برای "از پا در آوردن"...از خدا که خوردی،مطمئن باش،میفرستدت،مسابقات قهرمانی..صبر داشته باش...


۷ نظر ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۶
تلویزیون سیاه و سفیدی داشتیم که مامان حاضر نبود با هیچ تلویزیون دیگری عوضش کند.آن سال ها،کم کم دیگر توی هیچ خانه ای تلویزیون سیاه و سفید پیدا نمیشد.اما ما هنوز،داشتیم.هر روز نوبت یکی بود که پیچ پر سر و صداش را بچرخاند و کانال را روی دلبخواهِ اکثریت،تنظیم کند یا با آنتن شاخک مانندش ور برود تا تصویر،شفاف تر شود. ما چون با نوعِ رنگیش سروکار نداشتیم،همین سیاه و سفید،برایمان یک دنیا بود.اصلاً طلب بهترش را نمی کردیم.چون تصوری از "تلویزیون بهتر" نداشتیم.

یک سال،وقتی رفته بودیم روستای پدری،دزد به خانه زد و چند چیز،از جمله همان تلویزیون را برد...وقتی برگشتیم،هی به جای خالی تلویزیونمان نگاه می کردیم و تأکید داشتیم که هیچ چیز جایش را نخواهد گرفت...بالاجبار،با وضع مالی ای که خیلی خوب هم نبود،بابا،یک تلویزیون رنگی خرید...از آن سال تا همین امروز،گاهی که دور هم نشستیم،به تلویزیون سیاه و سفیدی که سه کانال بیشتر نمی گرفت،و کنترل از راه دور نداشت،و آنتنش به قول بابا،"دستی" بود،می خندیم،و مامان هر بار می گوید "خوب شد،دزد بُردش! به چی دل خوش کرده بودیم!"..و همه باز هم می خندیم...

گاهی برای داشتن بهترین ها،باید چیزهایی را از دست بدهیم.گاهی آنقدر به داشته ها،دل خوش کرده ایم که از دست دادنشان،درد هم دارد،اما چه بسا،بهترینی،در انتظارمان باشد...

حاشیه :

چه "کمترین"هایی را که،می گیری،چه"بهترین"هایی را که طلب نکرده،روزیمان می کنی...شاید این ماه رمضان،ماهِ رها کردن دلبستگی های سیاه و سفید،برای به دست آوردنِ رنگی ترین،رزق ها باشد...رنگی به وسعتِ صبغة الله....ان شاءالله
۹ نظر ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۴