بازتابِ نفسِ صبحدمان

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

إلهی فَانِسنی بِتلقینِ حُجتی،اذا کانَ لی فی القبر مَثویً وَ مضجَع..

خداوندا به من حجتی بیاموز که مرا مایه ی انس و آرامی گردد در آن ساعت سخت که قبر منزل من خواهد بود..


سالها می گذرد از آن روز که "مناجات منظومه ی مولا" را حفظ کردم و از بابا جایزه گرفتم..از آن روزهایی که بعضی بندها را توی قنوت نمازم می خواندم"الهی أنِلنی منک رَوحاً و راحةً"..(خدایا از جانب خود مرا نشاط و آرامش خاطر عطا کن)...سال ها گذشت..امروز به گذشته فکر می کردم،به سرگردانی ها،به همه ی چنگ زدن ها برای پر کردنِ خالی هایِ درون!..به رشته های مختلف تحصیلی که هر کدام را برای آرامشم می خواستم.آرامشی که به دست نیامد...و به نعمت و لطف این روزهای خدا جان فکر می کنم،که احساس می کنم تابلوی مسیر را بالاخره پیدا کردم...

امروز،ناخودآگاه زمزمه می کردم "إلهی فَانِسنی بِتلقینِ حُجتی"..و شکر می کردم بابت آرامش نجات از سرگردانیِ این روزها.و چی بهتر از این؟ و آماده ام برای هر سختی در این مسیر...


حاشیه :

  • با این نوای مناجات منظومه تمام نوجوانی من گذشت..حجمش زیاد بود.اما دلم نیومد براتون نذارم +
  • این یه صوت دیگه از مناجات عزیزه.کم حجمتر.و با نوای دیگه ای که دوست داشتنیه دریافت


حتماً متن این مناجات رو در مفاتیح ببینید.خیلی دلچسبه...بعد از آخرین مناجات از مناجات های خمسه عشرة می تونید پیداش کنید.

۵ نظر ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۰
هر شب دعوا می کردیم.سه تا بودیم و بابا،دو تا پهلو! بیشتر نداشت.هر شب دعوا می کردیم که کدام دو نفر،پهلوی بابا بخوابند.قصه های تخیلی بابا قنداقی! را خیلی دوست داشتیم.بابای قنداقی که بعد از به دنیا آمدن،می آید شهر و برای خودش زندگی مستقل تشکیل می دهد! با همان قنداقش پشت کامیون می نشیند و غذا سفارش می دهد و ...

یکی از شب ها بابا گفت،قصه ی باباقنداقی تمام شد.از امشب قصه ی جدید.خوب نیست تا همیشه توی تخیل محض بمانید..آن شب قهر کردیم.گریه کردیم.دلمان برای بابا قنداقی خیلی تنگ شد و با قصه ی جدید شاهنامه،غریبگی کردیم..اما کم کم توی شخصیت های شاهنامه گم شدیم.کم کم فهمیدیم جزئی از قصه بودن،و به جای یک شخصیت حرف زدن،عالم دیگری دارد..کم کم باید با شاهنامه و نمایش های شبانه مان خداحافظی می کردیم..باز هم سخت بود،اما نه به سختی قبل..حس میکردیم بهترهایی در انتظارمان ست..

قصه ها شد،قصه ی انبیاء..داستان حضرت لوط و دخترهایش را که میشنیدم،برای خودم،نقش های بزرگتری تصور می کردم..میرسیدم به تصمیم گیری"می خواهی همسر حضرت لوط باشی یا دخترانِ همراهش؟"... 

کم کم قصه ها،اختصاصی تر شد...یک شب ،شب دختر بود! و بابا از بانوی قهرمان کربلا می گفت..شبی که شب پسرها بود،داستان کربلا بود و ولایت..کم کم تفاوت بین قصه های قبلی و این قصه ها برایم روشن می شد...از،قهرمان هایی که خودشان پررنگ بودند ،تا قهرمان هایی که یکراست،دستت را می گذاشتند توی دست خدا...توی قصه های انبیاء هر جا میپرسیدی "چرا"؟ میشنیدی که می گفتند "خدا"...

توی تمام این سالها،الگوی ما از بابا قنداقی رفت به سمت واسطه ی فیض...

این روزها با خودم فکر میکنم که گاهی ما آدم بزرگ ها،الگوهایمان در حد همان باباقنداقی ست! تخیلی و ناقص..دل کندن از الگوهای تخیلی سخت ست! اما لازمه ی رشد و زندگی ست.. 


شهادت امام صادق -علیه السلام - بر دل عزیز شما،تسلیت.
۳ نظر ۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۸
قدم میزنم توی کوچه یِ هنوز خاکیِ روستای پدری.اینجا، اسم من توی دهان هیچکس نمی چرخد..همه مرا به اسم "دخترِ رضا"،میشناسند..با عمو داشتیم از یکی از کوچه ها رد می شدیم ، خانم مسنی تا مرا دید،محکم بغلم کرد که "تو، دختر رضایی"؟ و هی چشمم را می بوسید..کمی جلوتر،عموی بابا آمد سمتمان.می گفت،از راه رفتنت فهمیدم دختر رضا یی.مثل رضا،محکم قدم بر میداری...رفتیم توی مسجد دوست داشتنی روستا..توی صف دوم ایستاده بودیم.با سعیده شوخی می کردم و میخندیدیم..خانمی از صف جلو برگشت سمتمان،تا مرا دید لبخند پیروزمندانه ای به بغل دستیش زد که "دیدی گفتم خودشه؟دختر آقا رضاست..اخلاقش مثل باباشه"..

هیچکس اسمم را نپرسید،برای هیچکس مهم نبود که چه درسی خوانده ام یا چکار می کنم،فقط برایشان مهم بود که "رضا" را به یادشان می آورم..برای بابا تعریف میکنم،می خندد..از آن خنده های رضایت،شاید..

صدای اذان مغرب از مسجد که بلند می شود ،عمو می گوید صدای پسر حاج معصوم علی ست..همه می گفتند "چقـــدر صداش شبیه باباشه.."

اینجا اسم من توی دهان هیچکس نمی چرخد.."خانم الف" ی در کار نیست..هر چی هست،"دخترِ رضا بودن" ست...

با صدای اذان مسجد،بغض می کنم..چقدر در برابر "او" پرُ رنگم..یک پررنگِ بی تناسب ،که نه صبغه ای از او دارد و نه حتی سایه ای از بهترین هایش را...چقدر "من" بودنم،بی خودی زیادست.."من"، به هر چیزی و هر کسی دلالت دارد جز "او"...هیچ کس،با دیدنِ "من"، او را نمی شناسد...چه پررنگِ بی تناسبی...
۱۱ نظر ۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۶
درباره بزرگترین نسل کشی در اروپا،بعد از جنگ جهانی دوم اینجا + بخوانید.

خدا قوت به دوستانم که امسال در پیاده روی به یاد این فاجعه،شرکت کردند...


 





شهدای تازه تفحص شده...

سَیَعلَم الذین ظَلموا أی منقَلِبٍ یَنقَلِبون..

۵ نظر ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۴
ظرف را از بیمار گرفت،رو کرد به من که " می دونی این چیه؟ بلای جونِ ایشونه! به هر چی حساسیت داشته ریخته توی این.میخوام حجامتش کنم و بعد این ها رو بذارم روی زخمش... تا حالا اسم حجامتِ آلرژی رو شنیده بودی؟ ..می دونی کِی درمان، پربازده تر میشه؟وقتی تعداد خراش ها بیشتر باشه،میزان این مواد حساسیت زا بیشتر باشه،و زخم رو حتی پانسمان نکنی تا هر چه بیشتر در معرض با مواد محیط باشه...

استاد خراش می داد و من به همه ی خراش ها و ناراحتی های روحی فکر می کردم...استاد، مواد حساسیت زا را به زخم ها می پاشید،و من به موقعیت های دوست نداشتنی فکر می کردم که در بدترین و ضعیف ترین حالات روحی،مهمان زندگیم می شوند...آرامش و اطمینانِ استاد را می دیدم که می دانست چه می کند..و بیمار را می دیدم که آرام و تسلیم در دستان استاد بود و با هر زخمی می خندید! و مشغول بذله گویی خودش بود...و به یاد خودم می افتادم و واکنش ها و شکایاتم در برابرِ یک طبیب حکیم قادر...پانسمان که نشد،لحظاتی برایم تداعی می شد که پافشاری می کردم برای فرار زودهنگام از موقعیت،برای بهبودی سریع،بدون هیچ صبری...
و چه بی اعتمادم به خدا...


۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۱:۲۵

TED talk ها، مرجع قابل قبولی برای آشنا شدن با مسائل مختلف و اطلاعات عمومی و احیاناً جهت گیری های تحقیقاتی هستند.افراد و محققین و دانشمندهای مختلف از همه رشته ها،و در همه ی زمینه ها،چند دقیقه ای رو راجع به تحقیقاتشون صحبت می کنن و اطلاعات و ایده می دن.مثلاً امروز،بعد از خوندن کتاب "نظام حقوق زن در اسلام" از شهید بزرگوار استاد مطهری،شنیدن اتفاقیِ صحبت های خانم "کامرون راسل" که یک مدل آمریکایی هستند،باعث شد،موضوع زن،توی ذهنم شاخ و برگ بیشتری بگیره.هر چند گاهی بین صحبت ها،ایرادهایی هم میتونید پیدا کنید،اما اگر به این منبع هم،مثل منابع دیگه نگاه کنید و وحی منزل ندونید،خیلی می تونن کمک کننده باشن.

خیلی از سخنرانی هاش،زیرنویس فارسی هم داره.

برنامه ش رو از اینجا + میتونید دریافت و نصب کنید.


۶ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۹

+ حالا تا صبح بشینی که ماهی نمیاد از رو دستت رد بشه

_ میاد! بابام گفته ..


أنا و علی ابواه هذه الأمة...

چند دقیقه ایست با اشک به این تصویر نگاه میکنم..به همه "قال" رسول الله و قالَ امیرالمؤمنینی فکر می کنم, که می شنوم و با بی اعتمادی و بی توجهی عبور میکنم...کاش فرزند بهتری بودم...از این بچه هایی که پدرشان,قهرمان و داناترین فرد زندگیشان ست...


تصویر مال من نیست

۴ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۲:۱۷
قبلاً هم نوشته بودم که ،بابا، همیشه مثال پرتاب ماهواره و فضا پیما رو برامون میزنه.اینکه ماهواره رو به سمت هدف،مستقیم،پرتاب می کنن و به جای مشخصی که می رسه برای صعود بیشتر،نیاز داره که قسمت هایی رو از خودش جدا کنه.و هر توقفی هم،به معنای سقوط هست.

همیشه موقع برنامه ریزی ها،یاد این مثال میوفتم.وقتی میشینم به محاسبه ی خودم و عملکردم،و متوجه میشم که نه تنها برای بهتر رفتن،چیزهایی رو از خودم نکَندم،بلکه،فقط بار خودم رو با زوائد،زیاد و سنگین تر کردم.حرف ها و نگرانی های بیهوده،فکرهای زائد،عادات اضافه و اشتباه،همه،روحم و ذهنم رو سنگین کرد..نشستم به سبک کردن خودم و دور دوم برنامه ریزی،از ماه شوال المکرم تا آخر ماه محرم الحرام..



بعضی از این خونه های سفید،می تونست،رنگِ انجام شده،باشه ولی نیست.یکی از این خونه های قرمز،برای همیشه توی ذهنم می مونه..بعضی خونه های نیمه رنگ شده،کلی خوشحالم می کنه.چون کارهایی رو به یادم میاره که حتی فکر نمیکردم بتونم شروعش کنم،و حالا،تا نیمه ی راه رفتم به لطف خدا.

حاشیه :
قدر این بدن ها و ذهن هایِ شخم خورده ی آماده ی کِشتِ بعد از ماه مبارک رمضان رو بدونیم.به برکت این ماه عزیز،کمی سبکتر شدیم برای ادامه دادن.

۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۸:۰۷
می خواندم : وَ افجَعَ فَقدُهُ مَفقوداً1..ماه ی که نبودنش مصیبت بارست...

با خودم فکر می کردم، وقتی برای موضوعی در صحیفه سجادیه عزیز،دعایی داریم،یعنی،گاهی غم ها و دردها و مصیبت ها و گره هایی هست که فقط با توسل و توکل و درد و دل با خداوند سبک و برطرف می شوند و انسان تا یک جایی می تواند چاره اندیشی کند و بقیه را باید با توسل حل کند..انگار که به دوش کشیدنش از عهده ی انسان خارج ست...آدم حسابی ها،هم ،غم های متعالی دارند و هم ،بلدند چطور مدیریتشان کنند..امثال من هم دامن آدم حسابی ها را می گیرند،تا بلکه از شدت غم و حسرتشان کم شود...

1وداع با ماه مبارک رمضان .دعای 45 صحیفه ی عزیز سجادیه.


حریف درد دل رود،غیر دریا نیست...


۳ نظر ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۵:۴۲
اتاق عبدالعلی،توی خونه ی عمه معصومه،اغلب، درش بسته بود.چیزی شبیه همون نگاه خاص مادران شهدا به وسائل شخصی پسران شهیدشان..برای ما بچه ها،ولی معنای دیگری داشت.بین خودمان قرار گذاشته بودیم که هرکس،در طول روز،کار بدی نکرد،شب،با عمه معصومه می تواند برود توی اتاق.شب که می شد،چند تا بچه ی قد و نیم قد بود که صورتش را چسبانده به شیشه ی در اتاق و با حسرت داشت،بچه ای را نگاه می کرد که با عمه،توی اتاق جولان می داد.بزرگترها هم انگار بدشان نمی آمد..لابد از دور،بچه هایشان را ارزیابی می کردند.گاهی هم وارد بازی ما می شدند و شور و هیجان بیشتری به این قرار ما می دادند..

بزرگتر شدیم.قرارهایمان با عبدالعلی هم تغییر کرد.یکروز قرار میگذاشتیم تمام نمراتمان بیست شود،یکروز می گفتیم ،اگر دو روز از ماه رجب را روزه گرفتیم،وارد اتاق می شویم،که حتی عمه اجازه می داد،هدیه ای برای خودمان برداریم..هدیه ی عبدالعلی به هر کسی که بهتر بوده..بعدتر قرار می گذاشتیم که فلان گناه را تکرار نکنیم...کم کم،قرارهایمان پنهانی شد..نگفتنی شد..قرارهایی بین ما و عبدالعلی...رفت و آمدمان به اتاق،هم،کمتر شد..هر چند الان همیشه درش باز ست،اما هنوز همان حرمت را برای ما دارد..دیروز پیام دادم به سعیده که،"آخرین بار کی رفتی توی اتاق عبدالعلی؟"..منظورم را فهمید.سریع جواب داد "یادم نمیاد"..اما بعدتر نوشت"امروز میرم راهپیمایی روز قدس،بعدشم میرم خونه ی خاله معصومه.این،دلیل خوبی می تونه باشه.نه؟"...

دارم به قرارم فکر می کنم.کاش یکروز،با خوشحالی مثل روزهای بچگی،قدم بذارم توی اتاق عبدالعلی...

حاشیه :
خدا قوت به دوستان عزیزم که دیروز حضور داشتن.و غبطه ای برای ما جامانده ها..
۵ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۶