بازتابِ نفسِ صبحدمان

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

همیشه به تونل که می رسیدیم،سعی می کردم چشمانم را باز باز کنم..و همه چیز را با جزئیات ببینم.نمی شد..نور شدیدِ قبل از تونل،تمام نور ضعیف تونل را در خودش هضم کرده بود.این،خاصیتِ نورهای شدید ست.چشمها را نابینا می کند انگار..نابینایِ غیر...

الله نور السموات و الارض..خوشا به حال نابینایان درگاهش...
۴ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۱ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۳
کتابم رو باز کردم که بخونم،این بیت رو مامان گذاشته بود لای صفحه ی کتابم :

گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت


حاشیه :
  • شبیه یک امداد غیبی بود برام...

  • وَالَّذین جاهدوا فینا لَنَهدیّنَهم سُبلَنا و ان الله لَمع المُحسِنین ( سوره مبارکه عنکبوت.69)

*شعر از عطار
۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۵
سقیفه چه بود؟ 
ترجیح ولایت هوای نفس بر ولایت معصوم...این داستانِ هر روزه ی زندگیِ امثال من ست...
خدا لعنت کند مسببین سقیفه را.
اما..
تا قبل از آنکه کسی پیدا شود و ما را لعن کند،باید کاری بکنیم...
۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۱
رساله ی شیخ اشراق را که شروع کردم،خیلی زودتر از چیزی که فکر می کردم،احساس نزدیکی به ایشان کردم.هر بار که قسمتی را می خواندم،احساس می کردم دارم با جناب شیخ،در پارک مورد علاقه ی بچگی هایم قدم می زنم،و به هر طرف که نگاه می کنم،شیخ،بلافاصله،عارفانه ای در قالب تمثیل می گوید..دعوا هم با هم نداشتیم.بی خوابی هم نداشتم.بر خلاف زمانی که در محضر علامه طباطبایی بودم؛شب هایی از شدت شوق،بی خواب می شدم و وقتی صبح،با سردرد از خواب بیدار می شدم،با علامه دعوا می کردم! که این چه وضع کتاب نوشتن ست؟!دنیای شیخ اشراق،دنیای دلیِ خوبی بود.آنجا که می خواست مسیر کمال انسان را بگوید و  از ماه استفاده می کرد و می گفت "از حضیض هلالیت به اوج بدریّت"، برای این مثال قشنگش،هورا می کشیدم و تا شب،کِیفور بودم... 

کم کم خیلی داشتیم با هم اخت می شدیم که استادم جلسه ی آخر فرمودند که،این مطالب فنا را جناب ملاصدرا خیلی قشنگتر بحث کرده اند...همین جا بود که دل کندن از جناب شیخ اشراق برایم راحتتر شد...به شوق همنشینی با صدرالمتالهین،دستم را از دست جناب شیخ،کشیدم و شبیه شاگرد بی وفایی که زود،استادش را فراموش می کند،از پارک زدم بیرون...

همینکه خواستم بدوم سمت ملاصدرا،اشارات و تنبیهات ابن سینا را دادند دستم که : اگر همنشینی جناب صدرالمتالهین را می خواهی،از محضر بوعلی ابتدا،استفاده کن.این ،تو،و این هم نمط 8 اشارات(فی البهجة و السعادة)...

حواشی :

1.در اولین روز از تعطیلات تابستانی ، و در این روزِ عزیز و فرخنده،می رویم که شاگردی جناب بوعلی را بکنیم.آن هم از دریچه ی فلسفه و نه طب.

2.بعد از آخرین باری که سه تارم را دستم گرفتم و برای همیشه گذاشتمش توی کمد،هیچ وقت فکر نمی کردم که به غیر از موسیقی،قلبم با چیز دیگری بتپد و روح در بدن،بی قراری کند و اشک بریزم و از زمان،رها شوم.... اما،اشتباه می کردم...این روزها،این روزهایی که دوست دارم هر ثانیه اش به اندازه ی 100 سال،کش پیدا کند،لذتی می برم،وصف ناشدنی...کتاب بخوانیم ...برای "شدن"، بخوانیم...

3.ببخشید که این مطلب،چیزی نداشت..

عید عزیز و بزرگ بر دل همه ی دوستان عزیزم،مبارک ان شاءالله.
به امید روزی که،گعده بزنیم دور خیمه ی اماممان و سهمی داشته باشیم در رساندن حکومت زمین به دست انسان های برگزیده

۴ نظر ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۶
باز صد رحمت به کوفیان.درد بی امامی داشتند.فهمیدند که همه چیز هم که داشته باشی،بی امام،نمی شود: "صحرا ها سبز،میوه ها،رسیده،منتظر تو هستیم".*تعارف نداریم که.تا وقتی به حسین نامه ننویسیم،یک قدم از کوفیان،عقب تریم..*



حاشیه :
این موقع های سال که می شود،مامان سی دی مختارنامه را می گذارد روی میز اتاقم؛یعنی،دوباره ببین و جایگاه خودت را در تاریخ پیدا کن.چه مواجهه ی ترسناکی..



*این جمله از اینجا +
۱۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۳

از یک جایی به بعد، مراجعات به شما توی خونه زیاد میشود.

بیا ببین این تلویزیون چرا نمیگیره؟
شماره شبکه ها به هم ریخته باز.
میشه برای شام قارج بپزی؟
این پیام رو میخوام برای همه بفرستم.چکار کنم؟
میشه این نوشته ها رو با خودکار برام پررنگ کنی؟
این کتاب رو جلد می گیری؟
زنگ زدم بگم،تلویزیون باز خراب شد.الان فیلم داره.چکار کنیم؟
یه ایمیل برای شرکت می سازی؟
تنظیمات گوشیم به هم ریخته.درستش میکنی؟
کی وقت داری باهات حرف بزنم ؟
.
.
.
.
.
این ها نعمت اند..از یک جایی به بعد،پدر و مادرت،بعضی کارها را از تو می خواهند.یا از پسش برنمی آیند ،یا حوصله ش را ندارند..اینها نعمت های خدا هستند که به ما رو می کنند...به حرمت همه ی روزهایی که هزاربار صدا می کردیم"بابا...مامان..."به حرمت همه ی آن روزهای دور،از خدا می خواهم که ما را بهترین وسیله ی برآورده شدن نیازهای والدینمان قرار بدهد..الهی آمین...

حاشیه :
عید سعید قربان(عید اضحی)،بر همه ی دوستانم مبارک
۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۳۵
از بیرون آمدم.خسته و گرمازده.هنوز نرسیده بودم وسط اتاق،از گوشه ی چشم،به نظرم رسید موشی از روی جزوات وسط اتاق رد شد و رفت.داشتم فکر میکردم موش بود یا مارمولک! با کلافگی از اینکه مهمان ناخوانده ای دارم به بابا گفتم،"موش وقتی از جایی رد میشه،پاهاش صدا داره؟" و بابا با همان جدیت گفت "بستگی داره چه کفشی پوشیده باشه"!خندیدم..مامان که با حالت آماده باش ،جارو به دست،گره اخم به ابرو،دم در اتاق ایستاده بود،خندید.بابا خندید...

حالم به کل عوض شد.همچنانکه بلند بلند حرف بابا را تکرار می کردم،سریع جزواتم را جمع کردم.سکنجبینم را خوردم و نشستم پشت میز...روز من،همینقدر ساده،با کمترین خستگی،ادامه پیدا کرد..

کاش زندگی و لحظات را برای هم قابل تحمل تر کنیم...
۱۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۳
از کوه همیشگی بالا می روم.هر بار،چهره ی جدیدی از این دنیا ذهنم را درگیر می کند...به مسیر صعود فکر می کنم.به شباهتش با زندگی.صعود،از زمین کنده شدن دارد،نفس تنگی و خستگی دارد،گاهی هم کلافه می شوی.پا درد هم دارد گاهی. اما چون می دانی که کوهِ بی قله،اصلا کوه نیست،انتظار راهی هموار و مستقیم و بی دردسر را نداری.حتی اگر روی سکوهای بین راه هم بنشینی،تا نفس تازه کردی،بی معطلی بلند می شوی...

روزهای زندگی،نفس گیرند،یا ایها الانسان انک کادِحٌ الی ربّک کَدحاً فمُلاقیه...راه ملاقات،راهی سخت ست...نشستن و دست روی دست گذاشتن به امید روزهای گل و بلبل،مثل نشستن روی سکوهای استراحت ،به امیدِ صاف شدنِ کوه و هم سطحِ زمین شدن ست.کوه بی قله هم که کوه نیست..پس،فاتح کدام قله می خواهی بشوی؟!
۱۳ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۲


شتر کشیدم برای بچه ها که شعر مولانا رو توضیح بدم.اون سیاهه هم آقای مجنونه ! بچه ها تا آخر کلاس می خندیدند و عکس میگرفتند و استوری ها میپراکندند! :)


+ لبخندی به بهانه ی این روز عزیز:)


حاشیه :

ان شاءالله به برکت این روز عزیز و دوست داشتنی، ازدواجی آسان،به موقع، و رشد دهنده،نصیب همه دوستانم بشه.

۱۰ نظر ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۲